| حادثه غدیر چیست؟ |
|
|
|
| نوشته شده توسط مديرسايت | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| يكشنبه, 11 بهمن 1388 ساعت 19:39 | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
یا اَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغ ما اُنْزِل اِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَاِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ اِنَّ اللّهَ لایَهْدِى الْقَوْمَ الْکافِرینَ: اى پیامبر! آنچه را از سوى پروردگارت نازل شده است به طور کامل (به مردم برسان، و اگر نکنى رسالت او را انجام نداده اى، و خداوند تو را از (خطرهاى احتمالى) مردم نگاه مى دارد، و خداوند جمعیت کافران لجوج را هدایت نمى کند». در کتابهاى بسیارى از دانشمندان اهل تسنن ( و همه کتب معروف شیعه)
این روایات را گروه زیادى از صحابه،
جالب اینکه بعضى از این روایات از طرق متعدد نقل شده از جمله: حدیث ابو سعید خدرى از یازده طریق. حدیث ابن عباس نیز از یازده طریق. و حدیث براء بن عازب از سه طریق، نقل شده است. از جمله کسانى که این احادیث را (به طور وسیع یا به اجمال) در کتابهاى خود آورده اند، دانشمندان معروف زیرند: حافظ ابو نعیم اصفهانى در کتاب «مانُزِّلَ مِنَ الْقُرآن فى علىٍّ» (به نقل از الخصائص، صفحه ۲۹). «ابوالحسن واحدى نیشابورى» در «اسباب النزول» صفحه ۱۵۰/ «ابن عساکر شافعى» ( به نقل از الدّر المنثور، جلد۲ ، صفحه ۲۹۸). «فخر رازى» در «تفسیر کبیر»، جلد ۳، صفحه ۶۳۶/ «ابو اسحاق حموینى» در «فرائد السمطین» (مخطوط). «ابن صباغ مالکى» در «فصول المهمه» صفحه ۲۷/ «جلال الدین سیوطى در الدر المنثور»، جلد ۲، صفحه ۲۹۸/ «قاضى شوکانى» در «فتح القدیر» جلد سوم، صفحه ۵۷/ «شهاب الدین آلوسى شافعى» در «روح المعانى» جلد ششم، صفحه ۱۷۲/ «شیخ سلیمان قندوزى حنفى» در «ینابیع الموده» صفحه ۱۲۰/ «بدرالدین حنفى» در «عمدة القارى فى شرح صحیح البخارى» جلد هشتم، صفحه ۵۸۴/ «شیخ محمد عبده مصرى» در «تفسیر المنار» جلد ششم، صفحه ۴۶۳/ «حافظ ابن مردویه» (متوفى ۴۱۸ هـ ق) (بنا به نقل سیوطى در الدر المنثور) و جمع کثیرى دیگر. البته نباید فراموش کرد که بعضى از دانشمندان فوق در عین اینکه روایت و شأن نزول را نقل کرده اند به دلائلى که بعداً اشاره خواهیم کرد به سادگى از کنار آن گذشته، یا به نقد آن پرداخته اند که ضمن بحثهاى آینده به خواست خدا سخنان آنها را بطور دقیق مورد بررسى قرار خواهیم داد. جریان غدیر علاوه بر روایات فوق، روایات فراوان دیگرى داریم که با صراحت مى گوید: این آیه در جریان غدیر خم و خطبه پیامبر (صلى الله علیه وآله) و معرفى على (علیه السلام) به عنوان وصى و ولى نقل شده است، و عدد آنها به مراتب بیش از روایات گذشته است تا آنجا که محقق بزرگ علامه امینى در کتاب الغدیر، حدیث غدیر را از ۱۱۰ نفر از صحابه و یاران پیامبر (صلى الله علیه وآله) با اسناد و مدارک زنده نقل مى کند ، و همچنین از ۸۴ نفر از تابعین و ۳۶۰ دانشمند و مؤلف معروف اسلامى. هر شخص بى نظرى نگاهى به مجموعه این اسناد و مدارک بیندازد یقین پیدا مى کند که حدیث غدیر از قطعى ترین روایات اسلامى و مصداق روشنى از حدیث متواتر است و به راستى اگر کسى در تواتر آن شک کند، باید به هیچ حدیث متواترى اعتقاد نداشته باشد. و از آنجا که ورود در این بحث به طور گسترده ما را از هدف خود در این کتاب دور مى کند، در مورد اسناد حدیث و شأن نزول آیه به همین مقدار قناعت کرده، به سراغ محتواى حدیث مى رویم و کسانى را که مى خواهند مطالعه وسیع ترى روى اسناد حدیث داشته باشند به کتابهاى زیر ارجاع مى دهیم: ۱ـ کتاب نفیس الغدیر جلد اول. ۲ـ احقاق الحق نوشته علامه بزرگوار قاضى نور الله شوشترى با شروح مبسوط آیت الله نجفى، جلد دوم و سوم و چهاردهم و بیستم. ۳ـ المراجعات مرحوم سید شرف الدین عاملى. ۴ـ عبقات الانوار نوشته عالم بزرگوار میر حامد حسین هندى (بهتر این است به خلاصه عبقات جلد ۷ و ۸ و ۹ مراجعه شود). ۵ـ دلائل الصدق نوشته عالم بزرگوار مرحوم مظفر، جلد دوم. محتواى روایات غدیر در آخرین سال عمر پیامبر مراسم حجة الوداع، با شکوه هر چه تمامتر در حضور پیامبر (صلى الله علیه وآله) به پایان رسید، قلبها در هاله اى از روحانیت فرو رفته بود، و لذت معنوى این عبادت بزرگ هنوز در ذائقه جانها انعکاس داشت. یاران پیامبر (صلى الله علیه وآله) که عدد آنها فوق العاده زیاد بود، از خوشحالى درک این فیض و سعادت بزرگ در پوست نمى گنجیدند.(۱) نه تنها مردم مدینه در این سفر، پیامبر (صلى الله علیه وآله) را همراهى مى کردند بلکه مسلمانان نقاط مختلف جزیره عربستان نیز براى کسب یک افتخار تاریخى بزرگ به همراه پیامبر (صلى الله علیه وآله) بودند. آفتاب حجاز آتش بر کوهها و دره ها مى پاشید، امّا شیرینى این سفر روحانى بى نظیر، همه چیز را آسان مى کرد، ظهر نزدیک شده بود، کم کم سرزمین جحفه و سپس بیابانهاى خشک و سوزان «غدیر خم» از دور نمایان مى شد. اینجا در حقیقت چهارراهى است که مردم سرزمین حجاز را از هم جدا مى کند، راهى به سوى مدینه در شمال، و راهى به سوى عراق در شرق، و راهى به سوى غرب و سرزمین مصر و راهى به سوى سرزمین یمن در جنوب پیش مى رود و در همین جا باید آخرین خاطره و مهمترین فصل این سفر بزرگ انجام پذیرد، و مسلمانان با دریافت آخرین دستور که در حقیقت نقطه پایانى در مأموریتهاى موفقیت آمیز پیامبر (صلى الله علیه وآله) بود از هم جدا شوند. روز پنجشنبه سال دهم هجرت بود، و درست هشت روز از عید قربان مى گذشت، ناگهان دستور توقف از طرف پیامبر (صلى الله علیه وآله) به همراهان داده شد، مسلمانان با صداى بلند، آنهایى را که در پیشاپیش قافله در حرکت بودند به بازگشت دعوت کردند، و مهلت دادند تا عقب افتادگان نیز برسند، خورشید از خط نصف النهار گذشت، مؤذّن پیامبر (صلى الله علیه وآله) با صداى اللّه اکبر مردم را به نماز ظهر دعوت کرد، مردم به سرعت آماده نماز مى شدند، امّا هوا به قدرى داغ بود که بعضى مجبور بودند، قسمتى از عباى خود را به زیر پا و طرف دیگر آن را به روى سر بیفکنند، در غیر این صورت ریگهاى داغ بیابان و اشعه آفتاب، پا و سر آنها را ناراحت مى کرد. نه سایبانى در صحرا به چشم مى خورد و نه سبزه و گیاه و درختى، جز تعدادى درخت لخت و عریان بیابانى که با گرما، با سرسختى مبارزه مى کرد. جمعى به همین چند درخت پناه بردند، پارچه اى بر یکى از این درختان برهنه افکندند و سایبانى براى پیامبر (صلى الله علیه وآله) ترتیب دادند، ولى بادهاى داغ به زیر این سایبان مى خزید و گرماى سوزان آفتاب را در زیر آن پخش مى کرد. نماز ظهر تمام شد. مسلمانان تصمیم داشتند فوراً به خیمه هاى کوچکى که با خود حمل مى کردند پناهنده شوند، ولى پیامبر (صلى الله علیه وآله) به آنها اطلاع داد که همه باید براى شنیدن یک پیام تازه الهى که در ضمن خطبه مفصلى بیان مى شد خود را آماده کنند. کسانى که از پیامبر (صلى الله علیه وآله) فاصله داشتند قیافه ملکوتى او را در لابلاى جمعیّت نمى توانستند مشاهده کنند. لذا منبرى از جهاز شتران ترتیب داده شد و پیامبر (صلى الله علیه وآله) بر فراز آن قرار گرفت و نخست حمد و سپاس پروردگار بجا آورد و خود را به خدا سپرد، سپس مردم را مخاطب ساخت و چنین فرمود: من به همین زودى دعوت خدا را اجابت کرده، از میان شما مى روم. من مسئولم، شما هم مسئولید. شما درباره من چگونه شهادت مى دهید؟ مردم صدا بلند کردند و گفتند نَشْهَدُ اَنَّکَ قَدْ بَلَّغْتَ وَ نَصَحْتَ وَ جَهَدْتَ فَجَزاکَ اللّهُ خَیّراً: «ما گواهى مى دهیم تو وظیفه رسالت را ابلاغ کردى و شرط خیرخواهى را انجام دادى و آخرین تلاش و کوشش را در راه هدایت ما نمودى، خداوند ترا جزاى خیر دهد.» سپس فرمود: «آیا شما گواهى به یگانگى خدا و رسالت من و حقانیت روز رستاخیز و برانگیخته شدن مردگان در آن روز نمى دهید؟! همه گفتند: «آرى، گواهى مى دهیم» فرمود: «خداوندا گواه باش»!... بار دیگر فرمود: اى مردم! آیا صداى مرا مى شنوید؟ ... گفتند: آرى و به دنبال آن، سکوت سراسر بیابان را فرا گرفت و جز صداى زمزمه باد چیزى شنیده نمى شد. پیامبر (صلى الله علیه وآله) فرمود: ... اکنون بنگرید با این دو چیز گرانمایه و گرانقدر که در میان شما به یادگار مى گذارم چه خواهید کرد؟ یکى از میان جمعیت صدا زد، کدام دو چیز گرانمایه یا رسول الله؟!. پیامبر (صلى الله علیه وآله) بلافاصله گفت: اوّل ثقل اکبر، کتاب خداست که یک سوى آن به دست پروردگار و سوى دیگرش در دست شماست، دست از دامن آن برندارید تا گمراه نشوید، و امّا دوّمین یادگار گرانقدر من خاندان منند و خداوند لطیف خبیر به من خبر داده که این دو هرگز از هم جدا نشوند، تا در بهشت به من بپیوندند، از این دو پیشى نگیرید که هلاک مى شوید و عقب نیفتید که باز هلاک خواهید شد. ناگهان مردم دیدند پیامبر (صلى الله علیه وآله) به اطراف خود نگاه کرد گویا کسى را جستجو مى کند و همینکه چشمش به على (علیه السلام) افتاد، خم شد و دست او را گرفت و بلند کرد، آنچنان که سفیدى زیر بغل هر دو نمایان شد و همه مردم او را دیدند و شناختند که او همان افسر شکست ناپذیر اسلام است، در اینجا صداى پیامبر (صلى الله علیه وآله)رساتر و بلندتر شد و فرمود: اَیُّهَا النّاسُ مَنْ اَوْلَى النَّاسِ بِالْمُؤمِنینَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ: «چه کسى از همه مردم نسبت به مسلمانان از خود آنها سزاوارتر است؟!» گفتند: خدا و پیامبر (صلى الله علیه وآله) داناترند، پیامبر (صلى الله علیه وآله) گفت: خدا، مولى و رهبر من است، و من مولى و رهبر مؤمنانم و نسبت به آنها از خودشان سزاوارترم (و اراده من بر اراده آنها مقدم) سپس فرمود: فَمَنْ کُنْتُ مولاهُ فَعَلىٌّ مَوْلاهُ: «هرکس من مولا و رهبر او هستم، على، مولا و رهبر او است» ـ و این سخن را سه بار و به گفته بعضى از راویان حدیث چهار بار تکرار کرد و به دنبال آن سر به سوى آسمان برداشت و عرض کرد: اَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَعادِ مَنْ عاداهُ وَاَحِبْ مَنْ اَحَبَّهُ وَاَبْغِضْ مَنْ اَبْغَضَهُ وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَه وَاخْذلْ مَنْ خَذَلَهُ وَاَدِرِ الْحَقَّ مَعَهُ حَیْثُ دارَ: «خداوندا! دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار، محبوب بدار آن کس که او را محبوب دارد، و مبغوض بدار آن کس که او را مبغوض دارد، یارانش را یارى کن، و آنها را که ترک یاریش کنند از یارى خویش محروم ساز و حق را همراه او بدار و او را از حق جدا مکن». سپس فرمود: الا فلیبلغ الشاهد الغائب: «آگاه باشید، همه حاضران وظیفه دارند این خبر را به غائبان برسانند». خطبه پیامبر (صلى الله علیه وآله) به پایان رسید، عرق از سر و روى پیامبر (صلى الله علیه وآله) و على (علیه السلام) و مردم فرو مى ریخت، و هنوز صفوف جمعیت از هم متفرق نشده بود که امین وحى خدا نازل شد و این آیه را بر پیامبر (صلى الله علیه وآله) خواند: اَلْیَوْم اَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَاتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتى... «امروز آئین شما را کامل و نعمت خود را بر شما تمام کردم» پیامبر (صلى الله علیه وآله)فرمود: اَللّهُ اَکْبَرْ، اَللّهُ اَکْبَرْ عَلى اِکْمالِ الدیْنِ وَاِتْمامِ النِّعْمَةِ وَرِضَى الرَّبِّ بِرِسالَتى وَالْوِلایَةِ لِعَلىٍّ مِنْ بَعْدى: «خداوند بزرگ است، همان خدائى که آیین خود را کامل و نعمت خود را بر ما تمام کرد، و از نبوت و رسالت من و ولایت على (علیه السلام) پس از من راضى و خشنود گشت». در این هنگام شور و غوغایى در میان مردم افتاد و على (علیه السلام) را به این موقعیّت تبریک مى گفتند و از افراد سرشناسى که به او تبریک مى گفتند. ابوبکر و عمر بودند، که این جمله را در حضور جمعیّت بر زبان جارى ساختند: بَخٍّ بَخٍّ لَکَ یَا ابْنَ اَبى طالِب اصْبَحْتَ وَاَمْسَیْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلا کُلِّ مُوْمِن وَ مُؤْمِنَة: آفرین بر تو باد ، آفرین بر تو باد، اى فرزند ابوطالب! تو مولا رهبر من و تمام مردان و زنان با ایمان شدى». در این هنگام ابن عباس گفت: «به خدا این پیمان در گردن همه خواهد ماند». و حسان بن ثابت شاعر معروف، از پیامبر (صلى الله علیه وآله) اجازه خواست که به این مناسبت اشعارى بسراید، سپس اشعار معروف خود را چنین آغاز کرد: یُنادِیْهِمْ یَوْمَ الْغَدیر نَبیُّهُمْ *** بِخُمٍّ وَاَسْمِعْ بِالرَّسُولِ مُنادِیاً فَقالَ فَمَنْ مَوْلاکُمُ وَ نَبیُّکُمْ؟ *** فَقالُوا وَلَمْ یَبْدُو هُناکَ التَّعامِیا: اِلهکَ مَوْلانا وَ اَنْتَ نَبِیُّنا *** وَلَمْ تَلْق مِنّا فى الْوَلایَةِ عاصِیاً فَقالَ لَهُ قُمْ یا عَلىٌ فَاِنَّنى *** رَضیتُکَ مِنْ بَعْدى اِماماً وَ هادِیاً فَمَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا وَلِیُّهُ *** فَکُونُوا لَهُ اَتْباعَ صِدْق مُوالِیا هُناکَ دَعا اَللّهُمَّ وَ الِ وَلِیَّهُ *** وَ کُنْ لِلَّذى عادا عَلیّاً مُعادِیاً(۱) یعنى: «پیامبر آنها در روز غدیر در سرزمین خم به آنها ندا داد، و چه ندا دهنده گرانقدرى»! «فرمود: مولاى شما و پیامبر شما کیست؟ و آنها بدون چشم پوشى و اغماض صریحاً پاسخ گفتند»: «خداى تو مولاى ماست و تو پیامبر مائى و ما از پذیرش ولایت تو سرپیچى نخواهیم کرد». «پیامبر (صلى الله علیه وآله) به على (علیه السلام) گفت: برخیز زیرا من تو را بعد از خودم امام و رهبر انتخاب کردم». و سپس فرمود: «هر کس من مولا و رهبر اویم این مرد مولا و رهبر اوست پس شما همه از سر صدق و راستى از او پیروى کنید». «در این هنگام، پیامبر عرض کرد: بار الها! دوست او را دوست بدار و دشمن او را دشمن بدار»... . این بود خلاصه اى از حدیث معروف غدیر که در کتب دانشمندان اهل تسنن و شیعه آمده است.
۱ ـ تعداد همراهان پیامبر (صلى الله علیه وآله) را بعضى ۹۰ هزار و بعضى ۱۱۲ هزار و بعضى ۱۲۰ هزار و بعضى ۱۲۴ هزار نوشته اند ۲ ـ این اشعار را جمعى از بزرگان دانشمندان اهل تسنن نقل کرده اند، که از میان آنها: حافظ «ابو نعیم» اصفهانى، و حافظ «ابو سعید سجستانى» و «خوارزمى مالکى» و حافظ «ابو عبدالله مرزبانى» و «گنجى شافعى» و جلال الدین «سیوطى» و «سبط بن جوزى» و صدر الدین حموى» را مى توان نام برد.
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||


