خبرنامه سايت

با عضو شدن در خبرنامه هم از به روز شدن سایت مطلع می شوید هم مطالب سودمند به ایمیلتان فرستاده می شود.




آمار بازدیدکنندگان.

1296
امروز44
دیروز73
مجموعاً1296

حادثه غدیر چیست؟ PDF چاپ نامه الکترونیک
نوشته شده توسط مديرسايت   
يكشنبه, 11 بهمن 1388 ساعت 19:39


حادثه غدیر چیست؟

‏ یا اَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغ ما اُنْزِل اِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَاِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ اِنَّ اللّهَ لایَهْدِى الْقَوْمَ الْکافِرینَ:

اى پیامبر! آنچه را از سوى پروردگارت نازل شده است به طور کامل (به مردم برسان، و اگر نکنى رسالت او را انجام نداده اى، و خداوند تو را از (خطرهاى احتمالى) مردم نگاه مى دارد، و خداوند جمعیت کافران لجوج را هدایت نمى کند».

در کتابهاى بسیارى از دانشمندان اهل تسنن ( و همه کتب معروف شیعه)


 اعم از تفسیر و حدیث و تاریخ آمده است که آیه فوق در شأن على (علیه السلام) نازل شد.

این روایات را گروه زیادى از صحابه،


از جمله «ابوسعید خدرى»، «زید بن ارقم»، «جابر بن عبدالله انصارى»، «ابن عباس»، «براء بن عازب»، «حذیفه»، «ابوهریره»، «ابن مسعود» و «عامر بن لیلى» نقل کرده اند و در روایات آنها آمده است که این آیه درباره على (علیه السلام) و داستان روز غدیر نازل شده است.

جالب اینکه بعضى از این روایات از طرق متعدد نقل شده از جمله:

حدیث ابو سعید خدرى از یازده طریق.

حدیث ابن عباس نیز از یازده طریق.

و حدیث براء بن عازب از سه طریق، نقل شده است.

از جمله کسانى که این احادیث را (به طور وسیع یا به اجمال) در کتابهاى خود آورده اند، دانشمندان معروف زیرند:

حافظ ابو نعیم اصفهانى در کتاب «مانُزِّلَ مِنَ الْقُرآن فى علىٍّ» (به نقل از الخصائص، صفحه ۲۹).

«ابوالحسن واحدى نیشابورى» در «اسباب النزول» صفحه ۱۵۰/

«ابن عساکر شافعى» ( به نقل از الدّر المنثور، جلد۲ ، صفحه ۲۹۸).

«فخر رازى» در «تفسیر کبیر»، جلد ۳، صفحه ۶۳۶/

«ابو اسحاق حموینى» در «فرائد السمطین» (مخطوط).

«ابن صباغ مالکى» در «فصول المهمه» صفحه ۲۷/

«جلال الدین سیوطى در الدر المنثور»، جلد ۲، صفحه ۲۹۸/

«قاضى شوکانى» در «فتح القدیر» جلد سوم، صفحه ۵۷/

«شهاب الدین آلوسى شافعى» در «روح المعانى» جلد ششم، صفحه ۱۷۲/

«شیخ سلیمان قندوزى حنفى» در «ینابیع الموده» صفحه ۱۲۰/

«بدرالدین حنفى» در «عمدة القارى فى شرح صحیح البخارى» جلد هشتم، صفحه ۵۸۴/

«شیخ محمد عبده مصرى» در «تفسیر المنار» جلد ششم، صفحه ۴۶۳/

«حافظ ابن مردویه» (متوفى ۴۱۸ هـ ق) (بنا به نقل سیوطى در الدر المنثور) و جمع کثیرى دیگر.

البته نباید فراموش کرد که بعضى از دانشمندان فوق در عین اینکه روایت و شأن نزول را نقل کرده اند به دلائلى که بعداً اشاره خواهیم کرد به سادگى از کنار آن گذشته، یا به نقد آن پرداخته اند که ضمن بحثهاى آینده به خواست خدا سخنان آنها را بطور دقیق مورد بررسى قرار خواهیم داد.

جریان غدیر
از بحث گذشته به طور اجمال استفاده شد که این آیه مطابق شواهد بیشمار درباره على (علیه السلام) نازل شده است، و روایاتى که در این زمینه در کتب معروف اهل سنت ـ تا چه رسد به کتب شیعه ـنقل شده بیش از آن است که کسى بتواند آنها را انکار کند.

علاوه بر روایات فوق، روایات فراوان دیگرى داریم که با صراحت مى گوید: این آیه در جریان غدیر خم و خطبه پیامبر (صلى الله علیه وآله) و معرفى على (علیه السلام) به عنوان وصى و ولى نقل شده است، و عدد آنها به مراتب بیش از روایات گذشته است تا آنجا که محقق بزرگ علامه امینى در کتاب الغدیر، حدیث غدیر را از ۱۱۰ نفر از صحابه و یاران پیامبر (صلى الله علیه وآله) با اسناد و مدارک زنده نقل مى کند ، و همچنین از ۸۴ نفر از تابعین و ۳۶۰ دانشمند و مؤلف معروف اسلامى.

هر شخص بى نظرى نگاهى به مجموعه این اسناد و مدارک بیندازد یقین پیدا مى کند که حدیث غدیر از قطعى ترین روایات اسلامى و مصداق روشنى از حدیث متواتر است و به راستى اگر کسى در تواتر آن شک کند، باید به هیچ حدیث متواترى اعتقاد نداشته باشد.

و از آنجا که ورود در این بحث به طور گسترده ما را از هدف خود در این کتاب دور مى کند، در مورد اسناد حدیث و شأن نزول آیه به همین مقدار قناعت کرده، به سراغ محتواى حدیث مى رویم و کسانى را که مى خواهند مطالعه وسیع ترى روى اسناد حدیث داشته باشند به کتابهاى زیر ارجاع مى دهیم:

۱ـ کتاب نفیس الغدیر جلد اول.

۲ـ احقاق الحق نوشته علامه بزرگوار قاضى نور الله شوشترى با شروح مبسوط آیت الله نجفى، جلد دوم و سوم و چهاردهم و بیستم.

۳ـ المراجعات مرحوم سید شرف الدین عاملى.

۴ـ عبقات الانوار نوشته عالم بزرگوار میر حامد حسین هندى (بهتر این است به خلاصه عبقات جلد ۷ و ۸ و ۹ مراجعه شود).

۵ـ دلائل الصدق نوشته عالم بزرگوار مرحوم مظفر، جلد دوم.

محتواى روایات غدیر
در اینجا فشرده جریان غدیر را که از مجموعه روایات فوق استفاده مى شود مى آوریم: (البته در بعضى از روایات، این داستان به طور مفصل و طولانى و بعضى مختصر و کوتاه آمده و در بعضى تنها به گوشه اى از داستان و بعضى به گوشه دیگر اشاره شده واز مجموع چنین استفاده مى شود که:)

در آخرین سال عمر پیامبر مراسم حجة الوداع، با شکوه هر چه تمامتر در حضور پیامبر (صلى الله علیه وآله) به پایان رسید، قلبها در هاله اى از روحانیت فرو رفته بود، و لذت معنوى این عبادت بزرگ هنوز در ذائقه جانها انعکاس داشت.

یاران پیامبر (صلى الله علیه وآله) که عدد آنها فوق العاده زیاد بود، از خوشحالى درک این فیض و سعادت بزرگ در پوست نمى گنجیدند.(۱)

نه تنها مردم مدینه در این سفر، پیامبر (صلى الله علیه وآله) را همراهى مى کردند بلکه مسلمانان نقاط مختلف جزیره عربستان نیز براى کسب یک افتخار تاریخى بزرگ به همراه پیامبر (صلى الله علیه وآله) بودند.

آفتاب حجاز آتش بر کوهها و دره ها مى پاشید، امّا شیرینى این سفر روحانى بى نظیر، همه چیز را آسان مى کرد، ظهر نزدیک شده بود، کم کم سرزمین جحفه و سپس بیابانهاى خشک و سوزان «غدیر خم» از دور نمایان مى شد.

اینجا در حقیقت چهارراهى است که مردم سرزمین حجاز را از هم جدا مى کند، راهى به سوى مدینه در شمال، و راهى به سوى عراق در شرق، و راهى به سوى غرب و سرزمین مصر و راهى به سوى سرزمین یمن در جنوب پیش مى رود و در همین جا باید آخرین خاطره و مهمترین فصل این سفر بزرگ انجام پذیرد، و مسلمانان با دریافت آخرین دستور که در حقیقت نقطه پایانى در مأموریتهاى موفقیت آمیز پیامبر (صلى الله علیه وآله) بود از هم جدا شوند.

روز پنجشنبه سال دهم هجرت بود، و درست هشت روز از عید قربان مى گذشت، ناگهان دستور توقف از طرف پیامبر (صلى الله علیه وآله) به همراهان داده شد، مسلمانان با صداى بلند، آنهایى را که در پیشاپیش قافله در حرکت بودند به بازگشت دعوت کردند، و مهلت دادند تا عقب افتادگان نیز برسند، خورشید از خط نصف النهار گذشت، مؤذّن پیامبر (صلى الله علیه وآله) با صداى اللّه اکبر مردم را به نماز ظهر دعوت کرد، مردم به سرعت آماده نماز مى شدند، امّا هوا به قدرى داغ بود که بعضى مجبور بودند، قسمتى از عباى خود را به زیر پا و طرف دیگر آن را به روى سر بیفکنند، در غیر این صورت ریگهاى داغ بیابان و اشعه آفتاب، پا و سر آنها را ناراحت مى کرد.

نه سایبانى در صحرا به چشم مى خورد و نه سبزه و گیاه و درختى، جز تعدادى درخت لخت و عریان بیابانى که با گرما، با سرسختى مبارزه مى کرد.

جمعى به همین چند درخت پناه بردند، پارچه اى بر یکى از این درختان برهنه افکندند و سایبانى براى پیامبر (صلى الله علیه وآله) ترتیب دادند، ولى بادهاى داغ به زیر این سایبان مى خزید و گرماى سوزان آفتاب را در زیر آن پخش مى کرد.

نماز ظهر تمام شد.

مسلمانان تصمیم داشتند فوراً به خیمه هاى کوچکى که با خود حمل مى کردند پناهنده شوند، ولى پیامبر (صلى الله علیه وآله) به آنها اطلاع داد که همه باید براى شنیدن یک پیام تازه الهى که در ضمن خطبه مفصلى بیان مى شد خود را آماده کنند. کسانى که از پیامبر (صلى الله علیه وآله) فاصله داشتند قیافه ملکوتى او را در لابلاى جمعیّت نمى توانستند مشاهده کنند.

لذا منبرى از جهاز شتران ترتیب داده شد و پیامبر (صلى الله علیه وآله) بر فراز آن قرار گرفت و نخست حمد و سپاس پروردگار بجا آورد و خود را به خدا سپرد، سپس مردم را مخاطب ساخت و چنین فرمود:

من به همین زودى دعوت خدا را اجابت کرده، از میان شما مى روم.

من مسئولم، شما هم مسئولید.

شما درباره من چگونه شهادت مى دهید؟

مردم صدا بلند کردند و گفتند نَشْهَدُ اَنَّکَ قَدْ بَلَّغْتَ وَ نَصَحْتَ وَ جَهَدْتَ فَجَزاکَ اللّهُ خَیّراً: «ما گواهى مى دهیم تو وظیفه رسالت را ابلاغ کردى و شرط خیرخواهى را انجام دادى و آخرین تلاش و کوشش را در راه هدایت ما نمودى، خداوند ترا جزاى خیر دهد.»

سپس فرمود: «آیا شما گواهى به یگانگى خدا و رسالت من و حقانیت روز رستاخیز و برانگیخته شدن مردگان در آن روز نمى دهید؟! همه گفتند: «آرى، گواهى مى دهیم» فرمود: «خداوندا گواه باش»!...

بار دیگر فرمود: اى مردم! آیا صداى مرا مى شنوید؟ ... گفتند: آرى و به دنبال آن، سکوت سراسر بیابان را فرا گرفت و جز صداى زمزمه باد چیزى شنیده نمى شد. پیامبر (صلى الله علیه وآله) فرمود: ... اکنون بنگرید با این دو چیز گرانمایه و گرانقدر که در میان شما به یادگار مى گذارم چه خواهید کرد؟

یکى از میان جمعیت صدا زد، کدام دو چیز گرانمایه یا رسول الله؟!.

پیامبر (صلى الله علیه وآله) بلافاصله گفت: اوّل ثقل اکبر، کتاب خداست که یک سوى آن به دست پروردگار و سوى دیگرش در دست شماست، دست از دامن آن برندارید تا گمراه نشوید، و امّا دوّمین یادگار گرانقدر من خاندان منند و خداوند لطیف خبیر به من خبر داده که این دو هرگز از هم جدا نشوند، تا در بهشت به من بپیوندند، از این دو پیشى نگیرید که هلاک مى شوید و عقب نیفتید که باز هلاک خواهید شد.

ناگهان مردم دیدند پیامبر (صلى الله علیه وآله) به اطراف خود نگاه کرد گویا کسى را جستجو مى کند و همینکه چشمش به على (علیه السلام) افتاد، خم شد و دست او را گرفت و بلند کرد، آنچنان که سفیدى زیر بغل هر دو نمایان شد و همه مردم او را دیدند و شناختند که او همان افسر شکست ناپذیر اسلام است، در اینجا صداى پیامبر (صلى الله علیه وآله)رساتر و بلندتر شد و فرمود: اَیُّهَا النّاسُ مَنْ اَوْلَى النَّاسِ بِالْمُؤمِنینَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ: «چه کسى از همه مردم نسبت به مسلمانان از خود آنها سزاوارتر است؟!»

گفتند: خدا و پیامبر (صلى الله علیه وآله) داناترند، پیامبر (صلى الله علیه وآله) گفت: خدا، مولى و رهبر من است، و من مولى و رهبر مؤمنانم و نسبت به آنها از خودشان سزاوارترم (و اراده من بر اراده آنها مقدم) سپس فرمود: فَمَنْ کُنْتُ مولاهُ فَعَلىٌّ مَوْلاهُ: «هرکس من مولا و رهبر او هستم، على، مولا و رهبر او است» ـ و این سخن را سه بار و به گفته بعضى از راویان حدیث چهار بار تکرار کرد و به دنبال آن سر به سوى آسمان برداشت و عرض کرد:

اَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَعادِ مَنْ عاداهُ وَاَحِبْ مَنْ اَحَبَّهُ وَاَبْغِضْ مَنْ اَبْغَضَهُ وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَه وَاخْذلْ مَنْ خَذَلَهُ وَاَدِرِ الْحَقَّ مَعَهُ حَیْثُ دارَ:

«خداوندا! دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار، محبوب بدار آن کس که او را محبوب دارد، و مبغوض بدار آن کس که او را مبغوض دارد، یارانش را یارى کن، و آنها را که ترک یاریش کنند از یارى خویش محروم ساز و حق را همراه او بدار و او را از حق جدا مکن».

سپس فرمود: الا فلیبلغ الشاهد الغائب: «آگاه باشید، همه حاضران وظیفه دارند این خبر را به غائبان برسانند».

خطبه پیامبر (صلى الله علیه وآله) به پایان رسید، عرق از سر و روى پیامبر (صلى الله علیه وآله) و على (علیه السلام) و مردم فرو مى ریخت، و هنوز صفوف جمعیت از هم متفرق نشده بود که امین وحى خدا نازل شد و این آیه را بر پیامبر (صلى الله علیه وآله) خواند: اَلْیَوْم اَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَاتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتى... «امروز آئین شما را کامل و نعمت خود را بر شما تمام کردم» پیامبر (صلى الله علیه وآله)فرمود:

اَللّهُ اَکْبَرْ، اَللّهُ اَکْبَرْ عَلى اِکْمالِ الدیْنِ وَاِتْمامِ النِّعْمَةِ وَرِضَى الرَّبِّ بِرِسالَتى وَالْوِلایَةِ لِعَلىٍّ مِنْ بَعْدى:

«خداوند بزرگ است، همان خدائى که آیین خود را کامل و نعمت خود را بر ما تمام کرد، و از نبوت و رسالت من و ولایت على (علیه السلام) پس از من راضى و خشنود گشت».

در این هنگام شور و غوغایى در میان مردم افتاد و على (علیه السلام) را به این موقعیّت تبریک مى گفتند و از افراد سرشناسى که به او تبریک مى گفتند. ابوبکر و عمر بودند، که این جمله را در حضور جمعیّت بر زبان جارى ساختند:

بَخٍّ بَخٍّ لَکَ یَا ابْنَ اَبى طالِب اصْبَحْتَ وَاَمْسَیْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلا کُلِّ مُوْمِن وَ مُؤْمِنَة:

آفرین بر تو باد ، آفرین بر تو باد، اى فرزند ابوطالب! تو مولا رهبر من و تمام مردان و زنان با ایمان شدى».

در این هنگام ابن عباس گفت: «به خدا این پیمان در گردن همه خواهد ماند».

و حسان بن ثابت شاعر معروف، از پیامبر (صلى الله علیه وآله) اجازه خواست که به این مناسبت اشعارى بسراید، سپس اشعار معروف خود را چنین آغاز کرد:

یُنادِیْهِمْ یَوْمَ الْغَدیر نَبیُّهُمْ *** بِخُمٍّ وَاَسْمِعْ بِالرَّسُولِ مُنادِیاً

فَقالَ فَمَنْ مَوْلاکُمُ وَ نَبیُّکُمْ؟ *** فَقالُوا وَلَمْ یَبْدُو هُناکَ التَّعامِیا:

اِلهکَ مَوْلانا وَ اَنْتَ نَبِیُّنا *** وَلَمْ تَلْق مِنّا فى الْوَلایَةِ عاصِیاً

فَقالَ لَهُ قُمْ یا عَلىٌ فَاِنَّنى *** رَضیتُکَ مِنْ بَعْدى اِماماً وَ هادِیاً

فَمَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا وَلِیُّهُ *** فَکُونُوا لَهُ اَتْباعَ صِدْق مُوالِیا

هُناکَ دَعا اَللّهُمَّ وَ الِ وَلِیَّهُ *** وَ کُنْ لِلَّذى عادا عَلیّاً مُعادِیاً(۱)

یعنى: «پیامبر آنها در روز غدیر در سرزمین خم به آنها ندا داد، و چه ندا دهنده گرانقدرى»!

«فرمود: مولاى شما و پیامبر شما کیست؟ و آنها بدون چشم پوشى و اغماض صریحاً پاسخ گفتند»:

«خداى تو مولاى ماست و تو پیامبر مائى و ما از پذیرش ولایت تو سرپیچى نخواهیم کرد».

«پیامبر (صلى الله علیه وآله) به على (علیه السلام) گفت: برخیز زیرا من تو را بعد از خودم امام و رهبر انتخاب کردم».

و سپس فرمود: «هر کس من مولا و رهبر اویم این مرد مولا و رهبر اوست پس شما همه از سر صدق و راستى از او پیروى کنید».

«در این هنگام، پیامبر عرض کرد: بار الها! دوست او را دوست بدار و دشمن او را دشمن بدار»... .

این بود خلاصه اى از حدیث معروف غدیر که در کتب دانشمندان اهل تسنن و شیعه آمده است.


--------------------------------------------------------------------------------

۱ ـ تعداد همراهان پیامبر (صلى الله علیه وآله) را بعضى ۹۰ هزار و بعضى ۱۱۲ هزار و بعضى ۱۲۰ هزار و بعضى ۱۲۴ هزار نوشته اند

۲ ـ این اشعار را جمعى از بزرگان دانشمندان اهل تسنن نقل کرده اند، که از میان آنها: حافظ «ابو نعیم» اصفهانى، و حافظ «ابو سعید سجستانى» و «خوارزمى مالکى» و حافظ «ابو عبدالله مرزبانى» و «گنجى شافعى» و جلال الدین «سیوطى» و «سبط بن جوزى» و صدر الدین حموى» را مى توان نام برد.

www.110fk.com

نظر
افزودن نظر
+/-
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
 
:D:angry::angry-red::evil::idea::love::x:no-comments::ooo::pirate::?::(
:sleep::););)):0
 
صادق حقگو  - برگرفته از سایت آیت الله مکارم |2010-02-02 00:52:50
سؤال: عمر انگیزه خود از عمل نکردن به دستور رسول خدا(ص) در جریان حدیث دوات و قلم را چگونه بیان می کند؟
جواب: در گفتگوئی که عمر با ابن عباس دارد، انگیزه خود از مخالفت با دستور رسول خدا(ص) را بیان می کند:
ابن عباس می گوید: به همراه عمر در یکی از مسافرت هایش به شام رفتم، روزی بر شتر خود، سوار شده به تنهائی در حال حرکت بود، من به دنبال او رفتم، به من گفت: ابن عباس، من از عمو زاده ات شکایت دارم، چون از او خواستم،همراه من بیاید، و او موافقت ننمود، و من همچنان او را دل خور و خشمگین می بینم، فکر می کنی خشم او از چیست؟ گفتم: تو خود می دانی، عمر گفت: فکر می کنم او هنوز از خلافت، و از دست دادن آن ناراحت است، گفتم: آری چنین است، او گمان دارد رسول خدا(ص) او را برای خلافت کاندید نموده بود، عمر گفت: ای فرزند عباس! رسول خدا(ص) او را برای خلافت کاندید نموده بود، امّا چه می شود کرد، خدا چنین نمی خواست! رسول خدا(ص) چیزی را خواست، و خداوند چیز دیگری را اراده نمود، پس اراده خدا اجراء شد، و اراده رسول خدا(ص) اجراء نگردید، و آیا هرچه را رسول خدا(ص) اراده نمود انجام شد؟ او خواست عمویش(ابو لهب) مسلمان شود، و خداوند اراده نکرد، واو مسلمان نشد،(1).
و مضمون همین خبر با لفظ دیگری نیز روایت شده، در آن روایت آمده است که: عمر گفت: رسول خدا(ص) خواست او(علی علیه السلام) را کاندیدای خلافت نماید، و من از ترس بروز فتنه، مانع شدم. و پیامبر از درون من آگاه شد و خودداری کرد(2).
محمد حسنین هیکل از علمای اهل سنت می نویسد: آنان مسئله مهمی را از بین بردند که نگذاردند، پیامبر(ص) آنچه را می خواهد به روی کاغذ بیاورد، ولیکن عمر هم چنان در رأی و اندیشه خود ثابت ماند،(3). یعنی این که نه تنها از کرده خود پشیمان نبود، بلکه تا آخر آن چه را انجام داده بود تأیید می کرد. او در گفتگوئی دیگر با ابن عباس می گوید:
و عرب خواهد دانست که اندیشه، و عمل مهاجرین صدر اسلام در برگرداندن خلافت از علی(ع) بسیار پسندیده و شایسته بوده است(4).
شگفت آن که عمر رأی و اندیشه خود را از اندیشه و رأی پیامبر(ص) شایسته تر می داند و رسول خدا(ص) را در برابر خداوند، و اراده خود را هم گام با اراده پروردگار به حساب می آورد!.(5)



ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) ابولهب طبق خواسته رسول خدا عمل ننمود چون مشرک بود. امّا آیا کسانی که در کنار بستر پیامبر خدا(ص) بودند نیز مشرک بودند!؟
(2) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدیدج 12ص79.
(3) حیاة محمد ص 475.
(4) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 12ص80.
(5) علی محدث ( بندر ریگی)، سیاهترین هفته تاریخ.

صادق حقگو  - شبهات پیرامون لیله المبیت |2010-02-04 04:04:49
على (عليه السلام) مى دانست زنده مى ماند، يا نه؟

سؤال : آيا على (عليه السلام) از عاقبت كار اطّلاع داشت؟ آيا آن حضرت مى دانست كه از اين خطر بزرگ جان سالم به در مى برد و زنده مى ماند، يا نمى دانست؟ اگر مى دانست مشركين او را نخواهند كشت و در نهايت زنده خواهد ماند، خوابيدنش در بستر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)افتخارى براى او محسوب نمى شود و اگر نمى دانست، اين كار افتخار بزرگى است، ولى مشكل ديگرى دارد و آن اين كه: امامان علم غيب دارند، چطور آن حضرت از عاقبت اين كار اطّلاع نداشته است؟

پاسخ : مطابق تحقيقات دانشمندان بزرگ و تصريح برخى از روايات، علوم أئمّه (عليهم السلام)نسبت به غيب و آينده، علوم ارادى بوده است; يعنى هر چه را اراده مى كردند مى دانستند و آنچه را اراده نمى كردند نمى دانستند.(1) ممكن است در اين حادثه اراده اى براى دانستن عاقبت كار نداشته است، بدين جهت احتمال خطر در ذهن حضرت بوده و در عين حال حاضر به اين فداكارى و ايثار بزرگ شده است، بنابراين حادثه فوق افتخارى بس بزرگ براى آن حضرت بوده و منافاتى با علم غيب ائمّه (عليهم السلام)ندارد. توجّه به اين نكته، بسيارى از شبهات و اشكالات و سؤالاتى كه پيرامون علم غيب ائمّه (عليهم السلام) مطرح است را حل مى كند.

سؤال : شما گفتيد: «على (عليه السلام) طبق علم ارادى، اراده نكرد كه بداند سرنوشتش چه مى شود; بنابراين، احتمال خطر براى آن حضرت وجود داشته است. بدين جهت خوابيدن آن حضرت در بستر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فضيلت بزرگى براى ايشان محسوب مى شود» در حالى كه طبق آنچه در برخى روايات آمده: «آن حضرت اطّلاع داشت كه در اين حادثه صدمه اى به او نمى رسد و طبق اين حديث پيامبراكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)سلامتى ايشان را تضمين فرمودند.»(2) بنابراين، چگونه آيه ليلة المبيت فضيلتى براى آن حضرت محسوب مى شود؟

الف: اين حديث مرسله است و سندى ندارد. مرحوم علاّمه امينى اين حديث را به صورت مرسل از تفسير ثعلبى نقل كرده است(3) و چون سندى ندارد نمى توان به آن اعتماد و تكيه كرد.(4)

ب: براى پذيرش هر روايتى سه شرط لازم است; نخست اين كه سند آن روايت معتبر باشد، ديگر اين كه آن روايت مخالف آيات قرآن مجيد نباشد، و سوم آن كه از نظر دانشمندان و علماء دين قابل قبول باشد. روايت مزبور علاوه بر اين كه از نظر سند قابل قبول نيست، مخالف قرآن مجيد نيز مى باشد! زيرا خداوند متعال در آيه ليلة المبيت از كار على (عليه السلام) به عنوان يك كار با عظمت و معامله با خداوند تعبير مى كند، در صورتى كه اگر روايت فوق اعتبار داشته باشد، كار على (عليه السلام) عظمتى ندارد و يك امر عادى تلقّى مى شود، بنابراين نمى توان به چنين روايتى كه مخالف با يكى از آيات قرآن مجيد است تكيه زد و به وسيله آن، كار كم نظير و با عظمت حضرت على (عليه السلام) را زير سؤال برد (دقّت فرماييد).


---------------------------------------------------------------------- ----------

1 . شرح اين مسأله را در كتاب پيام قرآن، جلد 7، صفحه 249 به بعد مطالعه فرماييد.

2 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 13، صفحه 262.

3 . الغدير، جلد 2، صفحه 48.

4 . ابوجعفر إسكافى، استاد ابن ابى الحديد، در ردّ اين اشكال سخن جالبى دارد. وى مى گويد:

اين سخن دروغى صريح است و در آنچه از پيامبراكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) نقل شده، چنين مطلبى نيامده است. ايشان سپس روايت فوق را از مجعولات شخصى به نام «ابوبكر الاصم» مى داند كه «جاحظ» از او گرفته است. (شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 13، صفحه 263)
صادق حقگو  - شعر |2010-02-04 04:05:36
/ 77
امام خمينى
4087. امام خمينى‏رحمه الله درباره مولاعليه السلام مى‏سرايد:
فارغ از هر دو جهانم به گُل روى على
از خُم دوست، جوانم به خَم موى على
طى كنم عرصه مُلك و ملكوت از پى دوست
ياد آرم به خراباتْ چو ابروى على. (22)
22. ديوان امام (تهران: مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1373).

صادق حقگو  - چند شعر از شهریار |2010-02-03 23:39:52
10 / 75
محمّد حسين شهريار2
4083. استاد شهريار، در مدح مولاعليه السلام مى‏گويد:
يا على! نام تو بردم، نه غمى مانْد و نه همّى بِأبى أنْتَ وَ اُمّى! گوييا هيچ نه همّى به دلم بوده، نه غمّى بِأبى أنْتَ وَ اُمّى! تو كه از مرگ و حيات، اين همه فخرى‏ومباهات على، اى قبله حاجات! گويى آن دزد شقى تيغ نيالوده به سمّى بِأبى أنْتَ وَ اُمّى! گويى آن فاجعه دشت بلا هيچ نبوده است درِاين غم نگشوده است سينه هيچ شهيدى نخراشيده به سُمّى بِأبى أنْتَ وَ اُمّى! حق اگر جلوه با وجه اتَم كرده در انسان كان‏نه‏سهل‏است‏ونه‏آسان به خودِ حق كه تو آن جلوه با وجه اتَمّى بِأبى أنْتَ وَ اُمّى!
منكر عيد غدير خُم و آن خطبه و تنزيل كر و كور است وعَزازيل با كر وكور، چه عيد و چه غديرىّ و چه خُمّى؟ بِأبى أنْتَ وَ اُمّى! در تولّا هم اگر سهو ولايت، چه سفاهت! اُف بر اين شمّ فقاهت! بى ولاى على و آل، چه فقهى و چه شمّى؟ بِأبى أنْتَ وَ اُمّى! تو كم و كيف جهانى و به كمبود تو دنيا از ثَرى‏ تا به ثريّا شر و شور است و دگر هيچ نه كيفىّ و نه كمّى بِأبى أنْتَ وَ اُمّى! آدمى جامع جمعيّت و موجود اَتَم است گر به معناى اعم است تو بهينْ مظهرِ انسان و به معناى اعمّى بِأبى أنْتَ وَ اُمّى! چون بود آدم‏كامل، غرض از خلقت عالم پس به ذرّيّه آدم جز شما مهد نبوّت نبُوَد چيز مُهمّى بِأبى أنْتَ وَ اُمّى! عاشق توست كه مستوجب مدح است ومعظّم منكرت مستحق ذم وز تو بيگانه نَيَرزد، نه به مدحى، نه به ذمّى بِأبى أنْتَ وَ اُمّى! بى تو - اى شير خدا - سبحه و دستار مسلمان شده بازيچه شيطان اين چه بوزينه كه سرها همه را بسته به دُمّى بِأبى أنْتَ وَ اُمّى! لشكر كفر اگر موج زند در همه دنيا همه توفان، همه دريا چه كند با تو كه چون صخره صمّا و اَصمّى؟ بِأبى أنْتَ وَ اُمّى! يا على! خواهمت آن شعشعه تيغ زرافشان هم بدو كفر سرافشان بايدم اين لَمَعانْ ديده، ندانم به چه لمّى بِأبى أنْتَ وَ اُمّى!1
4084. و در قصيده‏اى ديگر مى‏گويد: (17)
على آن شير خدا شاه عرب
الفتى داشته با اين دل شب
شب ز اسرار على آگاه است
دل شب، مَحرم سِرّ اللَّه است
شب على ديد و به نزديكى ديد
ليك او نيز به تاريكى ديد
شب شنفته است مناجات على
جوشش چشمه عشق ازلى
شاه را ديده به نوشينى خواب
روى بر سينه ديوار خراب
قلعه‏بانى كه به قصر افلاك
سر دهد ناله زندانى خاك
دردمندى كه چو لب بگشايد
در و ديوار به زنهار آيد
كلماتى چو دُر آويزه گوش
مسجد كوفه هنوزش مدهوش
فجر تا سينه آفاق شكافت
چشم بيدار على خفته نيافت
روزه‏دارى كه به مُهر اَسحار
بشكند نان جوين افطار
ناشناسى‏كه به‏تاريكى شب
مى‏بَرد نان يتيمان عرب
پادشاهى كه به شب، بُرقَع‏پوش
مى‏كشد بار گدايان بر دوش
تا نشد پردگى آن سِرّ جلى
نشد اِفشا كه على بود، على
شاهبازى كه به بال و پر راز
مى‏كند در ابديّت پرواز
شه‏سوارى كه به برق شمشير
در دل شب بشكافد دل شير
عشقبازى كه هم‏آغوش خطر
خفت در خوابگه پيغمبر
آن دمِ صبحِ قيامت تأثير
حلقه در شد از او دامنگير
دست در دامن مولا زد در
كه: على! بگذر و از ما مگذر
شال شه، وا شد و دامن به گِرو
زينبش دست به دامن كه: مرو!
شال مى‏بست و ندايى مُبهم
كه: كمربند شهادت، محكم!
ماه محراب عبوديّت حق
سر به محراب عبادت، مُنشق
مى‏زند پس لب او كاسه شير
مى‏كند چشم اشارت به اسير
چه اسيرى كه همان قاتل‏اوست
تو خدايى مگر، اى دشمنْ دوست؟
در جهانى همه شور و همه شر
ها عَلىٌ بَشَرٌ، كيفَ بَشر؟!
كفن از گريه غَسّال، خجل
پيرهن از رخ وصّال، خجل
شبْروان مست ولاى تو، على!
جان عالم به فداى تو، على! (18)
4085. و نيز همو مى‏سرايد:
على - اى هماى رحمت -، تو چه آيتى خدا را
كه به ما سِوا فكندى همه سايه هما را؟
دل! اگر خداشناسى، همه در رُخ على بين
به على شناختم من، به خدا قسم، خدا را
به خدا كه در دو عالم، اثر از فنا نمانَد
چون على گرفته باشد سرِ چشمه بقا را
مگر - اى سحاب رحمت -، تو ببارى ار نه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را
برو - اى گداى مسكين -، درِ خانه على زن
كه نگين پادشاهى دهد از كَرَم، گدا را
بجز از على كه گويد به پسر كه: قاتل من
چو اسير توست، اكنون به اسير كن مدارا
بجز از على كه آرَد پسرى ابو العجايب
كه عَلَم كند به عالم، شهداى كربلا را
چو به دوست، عهد بندد ز ميان پاكبازان
چو على كه مى‏تواند كه به سر بَرد وفا را؟
نه خدا توانمش خواند، نه بشر توانمش گفت
متحيّرم چه نامم شه مُلك «لا فتى‏» را
به دو چشمِ خونفشانم - هِلِه، اى نسيم رحمت
كه - ز كوى او غبارى به من آر، توتيا را
به اميد آن كه شايد برسد به خاك‏پايت
چه پيام‏ها كه دارم - همه سوز دل - صبا را
چو تويى قضاىْ گردان، به دعاى مستمندان
كه ز جان ما بگردان، رهِ آفت قضا را
چه زنم چو ناى، هر دم، ز نواى شوق او دم
كه لسان غيب، خوش‏تر بنوازد اين نوا را
«همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهى
به پيام آشنايى بنوازد آشنا را»
ز نواى مرغ يا حق، بشنو كه در دل شب
غم دل به دوست گفتن، چه خوش است شهريارا. (19)
صادق حقگو  - قضاوت های امیر المومنین |2010-02-03 23:45:03
دو نفرى كه هر يك از آنها مدّعى بود كه آن ديگرى بنده اوست
5762.امام صادق عليه السلام: در روزگار على‏عليه السلام، مردى از كوهستان به همراه غلامش براى حج [به سمت مكّه] حركت كرد. غلام، خطايى كرد. آقايش وى را زد. غلام گفت: تو آقاى من نيستى؛ بلكه من آقاى تواَم.
هر كدام، ديگرى را تهديد مى‏كرد و مى‏گفت: اى دشمن خدا! بگذار به كوفه برسيم؛ تو را پيش امير مؤمنان خواهم برد.
هنگامى كه به كوفه رسيدند، پيش امير مؤمنان آمدند. آن كه غلام را زده بود، [به على‏عليه السلام] گفت: خدا خيرت دهد! اين، غلام من است. او مرتكب خطا شد. من هم او را زدم، و او با من گلاويز شد.ديگرى گفت: سوگند به خدا كه اين، غلام من است. پدرم مرا همراه او فرستاده تا مرا آموزش دهد؛ ولى او با من گلاويز شد، و [چنين] ادّعا مى‏كند تا مالم را از دستم بيرون آورَد.
هر كدام از آن دو، سوگند مى‏خوردند و يكديگر را به دروغگويى متّهم مى‏كردند.
على‏عليه السلام فرمود: «برويد و در اين شب، با هم به راستى كنار آييد و فردا، جز به حق، نزد من نياييد».
هنگامى كه صبح شد، امير مؤمنان به قنبر گفت: «در ديوار، دو سوراخ درست كن». على‏عليه السلام چنين بود كه وقتى صبح مى‏شد، به تعقيب نماز مى‏پرداخت و تسبيح مى‏گفت تا آن كه خورشيد به مقدار يك نيزه بالا مى‏آمد.
[صبح‏هنگام،] هر دو مرد آمدند. مردم هم گرد آمدند و مى‏گفتند: پيشامدى براى وى (على‏عليه السلام) شده است كه تاكنون برايش اتّفاق نيفتاده است و از آن، موفّق بيرون نخواهد آمد.
على‏عليه السلام به آن دو فرمود: چه مى‏گوييد؟
هر يك از آنها سوگند خورد كه ديگرى غلام اوست.
[على‏عليه السلام] به آن دو فرمود: «برخيزيد كه من شما را راستگو نمى‏يابم». سپس به يكى از آن دو فرمود: «سرت را داخل اين سوراخ كن» و سپس به ديگرى فرمود: «سرت را داخل سوراخ ديگر كن». سپس فرمود: «اى قنبر! شمشير پيامبر خدا را برايم بياور. زود باش تا گردن آن را كه بنده است، بزنم».
غلام، با سرعت، سرش را از سوراخ، بيرون كشيد، در حالى كه ديگرى سرش را در سوراخ، نگه داشته بود.
على‏عليه السلام به غلام گفت: مگر تو نمى‏پنداشتى كه بنده نيستى؟غلام گفت: چرا؛ ولى او مرا كتك زده و بر من ستم نموده است.
امير مؤمنان از آن مرد [آزاد]، تعهّد گرفت و غلام را به او سپرد.
. الكافى: 7/425/8، تهذيب الأحكام: 6/307/851. نيز، ر.ك: خصائص الأئمّة: 86.

صادق حقگو  - نگرشی جامع درباره غلو(برای برداشته شدن شبهات اهل س |2010-02-03 23:47:50
فصل پنجم : پرهيزاندن از غلو در دوست داشتن امام على
6090.امام على عليه السلام: پيامبر خدا مرا فرا خواند و فرمود: «در تو نمونه‏اى از عيسى‏عليه السلام است. يهود با وى دشمنى ورزيدند، تا آن جا كه به مادرش تهمت زدند؛ و نصارا او را دوست داشتند، تا آن جا كه وى را در جايگاهى قرار دادند كه جايش نبود».
بدانيد كه دو گروه درباره من به هلاكت مى‏افتند: دوستدارانى كه مرا به آنچه در مورد من صادق نيست، ستايشم مى‏كنند؛ و بدخواهانى كه دشمنىِ با من آنان را به تهمت زدن به من وا مى‏دارد. (61)
6091.پيامبر خداصلى الله عليه وآله: اى على! ماجراى تو مانند ماجراى عيسى بن مريم است كه قومى او را دوست داشتند و در دوست داشتن او زياده‏روى كردند و در نتيجه درباره وى به هلاكت افتادند. گروهى او را دشمن داشتند و در دشمنْ داشتنِ او زياده‏روى كردند و آنان نيز هلاك شدند. گروهى هم درباره او ميانه‏روى كردند و نجات يافتند. (62)
6092.پيامبر خداصلى الله عليه وآله: اى على! مَثَل تو در امّتم مَثَل عيسى بن مريم است. قوم او سه گروه شدند: گروهى مؤمنان، كه همان حواريان‏اند؛ گروهى دشمنان وى، كه يهودند؛ و گروهى كه درباره وى زياده‏روى كردند و در نتيجه از ايمان، خارج شدند.
امّت من نيز درباره تو سه گروه مى‏شوند: گروهى شيعيان تو، كه مؤمنان‏اند؛ گروهى دشمنان تو، كه پيمان‏شكن‏اند؛ و گروهى كه درباره تو زياده‏روى مى‏كنند، كه همان منكرانِ پيشى‏گيرنده‏اند.
پس، تو - اى على - و شيعيانت در بهشتيد و دوستداران شيعيانت در بهشت‏اند، و دشمنانت و غلوكنندگان درباره تو، در آتش‏اند. (63)
6093.امام على‏عليه السلام: گروهى آن قدر مرا دوست مى‏دارند كه وارد آتش مى‏شوند. گروهى نيز آن قدر مرا دشمن مى‏دارند كه وارد جهنّم مى‏گردند. (64)
6094.امام على عليه السلام: دو كس درباره من هلاك مى‏شوند: دوستدار افراطى و دشمنِ تهمت‏زن. (65)
6095.امام على عليه السلام: دو كس درباره من هلاك مى‏شوند: افراطكار غُلُوكننده و دشمن تهمت‏زن. (66)
6096.امام على عليه السلام: دو كس درباره من هلاك مى‏شوند: دوستدار زياده‏رو و تهمت‏زنِ دروغ بند. (67)
6097.امام على عليه السلام: دو گروه درباره من هلاك مى‏شوند: دوستداران افراطكارى كه دوست داشتن، آنان را به سوى غير حقيقت مى‏كشاند؛ و دشمنانى افراطكار كه دشمن داشتن، آنان را به موضعى غيرمنصفانه مى‏كشاند. بهترين حالت مردم درباره من، ميانه‏روى است. پس به اين گروه (ميانه‏روها) بپيونديد. (68)
6098.امام على عليه السلام: خداوندا! من از غاليان (ستايندگان افراطى) بيزارم، همانند بيزارى عيسى بن مريم از نصارا. خداوندا! همواره آنان را خوار ساز و هيچ يك از آنان را يارى نرسان. (69)
6099.امام على عليه السلام: دو گروه درباره من هلاك مى‏شوند و گناهى متوجّه من نيست: دوستداران زياده‏رو و دشمنان زياده‏رو. و من از كسانى كه در حقّ ما زياده‏روى مى‏كنند و ما را بالاتر از حدّ خودمان مى‏برند، به سوى خداوند خجسته والا بيزارى مى‏جويم، همانند بيزارى جُستن عيسى بن مريم از نصارا. (70)
ر. ك: اهل بيت در قرآن و حديث، ج 2، ص 803 (غلوّ كردن درباره اهل بيت).
بحثى درباره احاديث غُلُو
پديده «غلو» و مبارزه پيگير امامان‏عليهم السلام با اين پديده، از جمله مسائل مهمّ تاريخى اسلام است كه بايد در پژوهشى مستقل و به گونه‏اى گسترده به بحث و بررسى نهاده شود. آنچه در اين جا مى‏آوريم، توضيحى است كوتاه درباره احاديثى كه گذشت. از اين روست كه به تفصيل نمى‏گراييم و بحث را به گونه‏ها و پيامدهاى غلو، نمى‏كشانيم.
با اين حال، يادآورى اين نكته لازم است كه اهل بيت‏عليهم السلام بيشترين مبارزه را با پديده «غلو» داشته‏اند و در رويارويى با اين جريان، از هيچ گونه كوششى دريغ نورزيده‏اند؛ گرچه اكنون، در كمال شگفتى، آنان و پيروان راستينشان به غلو، متّهم‏اند و كسانى، با هر انگيزه‏اى، مى‏كوشند آن بزرگواران و پيروان آنان را به «غلو» و باورِ به آن بيالايند. آيا اين، يكى ديگر از جلوه‏هاى مظلوميّت آن سروران نيست؟
شگفت‏انگيزتر، اين كه اين اتّهام واهى را كسانى مى‏پراكَنند كه آثار مكتوب و نگاشته‏هاى مختلفشان از غلو و افراط درباره پيشوايان و رهبرانشان آكنده است؛ يعنى سخن گفتن به غلو و افراط درباره كسانى كه در ويژگى‏ها و فضايل ادّعا شده، گاه، جايگاهى در «حدّ اقل» داشته‏اند. و آيا اين از شگفتى‏هاى تاريخ نيست؟!
يك. غلو چيست؟
غلو، در لغت به معناىِ «فراتر از حد و اندازه رفتن»، «افراط كردن» و «باور داشتن به صفات بى حد و مرز درباره كسى يا چيزى» است.
در معناىِ اصطلاحىِ آن نيز عالمان، قيد «فراتر از حد» را آورده و بدان تأكيد كرده‏اند. به مَثَل، شيخ مفيدرحمه الله پس از معناى لغوى آن، چنين نوشته است:
از جمله متظاهران به اسلام، غاليان هستند كه امير مؤمنان و امامانى از نسل آن حضرت را به خداوندگارى و پيامبرى نسبت مى‏دهند و در برخوردارى آنان از فضل در دين و دنيا، به گونه‏اى توصيف‏شان مى‏كنند كه از حد، برون مى‏شود و از ميانه‏روى در مى‏گذرد.... (71)
بدين سان، جريان غلو، جريانى است كفرآميز. بر همين اساس، پيشوايان الهى به هيچ روى، در برابر آن، كوتاه نيامدند و تمام توان خويش را براى مبارزه با اين انحراف فكرى به كار گرفتند و اين، حقيقتى است آشكار.
دو. غلو در دوستى و دشمنى
اينك به اختصار، به رواياتى خواهيم پرداخت كه متن آنها در فصل پنجم آمد؛ رواياتى كه در آنها از غلو و افراط در دوستى و دشمنى با امام على‏عليه السلام نهى شده و اين حالت، بسى خطرناكْ توصيف گرديده است.
پرسشى كه در اين زمينه مطرح است، اين است كه: مقصود از خطرناك بودن افراط در مِهرورزى به على‏عليه السلام چيست؟ آيا واقعاً شدّت محبّت به على‏عليه السلام خطرناك است؟ اگر چنين است، چرا در احاديث اسلامى بر عشق و مهرورزى به آن حضرت، اين همه تأكيد شده است؟
پرسش ديگر، اين است كه: در اين احاديث، افراط در دشمنى با امام‏عليه السلام نيز خطرناكْ توصيف شده است. آيا مفهوم آن، اين است كه برخى اقسام دشمنى با امام‏عليه السلام، خطرناك نيست؟
براى پاسخ گفتن به اين پرسش‏ها، توجّه به دو مقدّمه ضرورى است:
مقدّمه اوّل، اين كه: «دوستى و دشمنى، از امور غير اختيارى است». چنين نيست كه انسان، هر كس را كه مى‏خواهد، بتواند دوست بدارد و بدو عشق بورزد؛ و هر كس را كه نمى‏خواهد، بتواند بدو كين بورزد؛ بلكه مهر و كين، تابع مقدّمات، زمينه‏ها و اسباب آن دو است. اين زمينه‏ها و اسباب، گاه فطرى و طبيعى‏اند و گاه عارضى.
انسان‏هاىِ پاك‏سرشت به خاطر فطرت‏هاىِ زلال خويش، پاكى‏ها و پاكان را دوست مى‏دارند و از زشتى‏ها و پليدى‏ها روى مى‏گردانند؛ امّا انسان‏هاىِ ناپاك، زشتخو و پليد، به پليدى‏ها و ناپاكان گرايش دارند و پاكى و درستى را بر نمى‏تابند. چنين است كه در احاديث بسيارى، «مهرِ على‏عليه السلام» نشانِ حلالزادگى و «كين على‏عليه السلام» بيانگر حرامزادگى تلقّى شده است.
مقدّمه دوم، اين كه: «تكليف، ابتدائاً به امور غير اختيارى تعلّق نمى‏گيرد». به ديگر سخن، دوستى و دشمنى، دستورى نيست و انسان نمى‏تواند بر اساس دستور، كسى را دوست بدارد يا به كسى كين بورزد؛ بلكه اگر مبادىِ دوستى با كسى در دلْ شكل بگيرد، دوستى تحقّق مى‏يابد؛ و اگر مقدّمات و اسباب دشمنى با كسى در دلْ فراهم آيد، دشمنى شكل مى‏گيرد، و گرنه، نه!
بدين ترتيب، بايد تأكيد كرد كه تكليف به دوستى و يا دشمنى، به معناىِ تكليف به مقدّمات و يا تكليف به ترتّب آثار آنها خواهد بود.
نتيجه. از اين دو مقدّمه، چنين نتيجه مى‏گيريم كه:
1. تكليف به دوستى با امام‏عليه السلام، به معناى تكليف به مقدّمات محبّت اوست و نهى از دشمنى با او نيز به معناى نهىِ از ايجاد زمينه‏هاى دشمنى با آن امام‏عليه السلام است.
2. هشدار به افراط در دوستى و دشمنى با امام‏عليه السلام، بر حذر داشتن از تجاوز از مرز حق و عدل در ترتّب آثار دوستى و دشمنى است.
به ديگر سخن، مبدأ محبّت به على‏عليه السلام و عشق به آن بزرگوار، شناخت اوست. على‏عليه السلام سرچشمه فضايل، خاستگاه زيبايى‏ها و تجسّم عينى ارجمندى‏ها و والايى‏هاى انسان كامل است و اگر كسى او را به درستى بشناسد، نمى‏تواند بدو عشق نورزد. از اين رو مى‏توان گفت كه تكليف به دوست داشتنِ على‏عليه السلام، تكليف به شناخت و معرفت اوست.
نيز نهى از افراط در دوست داشتن على‏عليه السلام، به معناىِ جلوگيرى از باورهاى اغراق‏آميز يا سخنان دور از حق، و گفتارهاى خارج از حدّ و مرز درباره وى است.
«خطرناك بودن افراط در دوست داشتن على‏عليه السلام - كه در روايات آمده است - نيز به همين معناست و هرگز در جهت كاستن از شدّت محبّت به وى نيست؛ بلكه تأكيد و هشدار براى جلوگيرى از سوءاستفاده از ادّعاى محبّت به امام‏عليه السلام است تا دوست داشتن على‏عليه السلام، زمينه گزافه‏گويى‏ها و خُرافه‏پراكنى‏ها نشود و ادّعاى دوستى به آن حضرت، مقدّمه گفتن مطالب غيرواقعى درباره على‏عليه السلام نشود. آنچه درباره افراط در دشمنى با على‏عليه السلام آمده (موجب هلاك شدن) نيز چنين است.
بنا بر اين، روايت‏ها نمى‏خواهند بگويند اگر دشمنى با على‏عليه السلام به افراطْ آميخته نشود، خطرناك نيست. نه، هرگز! بلكه مى‏خواهند تأكيد كنند كه افراط در دشمنى با او، خطرناك‏تر است؛ يعنى ممكن است كسى به خاطر حرامزادگى، يا به دليلى ديگر و يا به خاطر مقدّماتى كه فراهم آورده است، نتواند على‏عليه السلام را دوست بدارد؛ امّا مى‏تواند از مرز، پا بيرون ننهد، از حق و عدلْ تجاوز نكند، ناسزا نگويد و به جنگ عليه او قيام نكند.
به ديگر سخن، آنچه هلاكت را در پى مى‏آورد، تنها ناپاكىِ خانوادگى و ساير امور غير اختيارى نيست؛ بلكه سبب هلاكت، افراط و گذر از مرزها و ترتّب آثار دشمنى است.
سه. تضادّ على‏دوستى با انحراف
موضوع ديگرى كه در تبيين احاديثى كه افراط در دوستى با امام على‏عليه السلام را خطرناك تلقّى كرده‏اند بايد به بحث و بررسى نهاده شود، اين است كه چگونه مهرورزى به امام‏عليه السلام مبدأ انحرافِ «غلو» مى‏گردد؟
اصولاً عشق، عاشق را تابع معشوق مى‏سازد. بر همين اساس، كسى كه عاشق على‏عليه السلام است، نمى‏تواند كارى را انجام دهد كه امام‏عليه السلام او را از آن، باز داشته است. آيا مى‏توان تصوّر كرد كه كسى به على‏عليه السلام عشق بورزد، ولى برخلاف رضاى او به انحراف غلو، گرفتار آيد؟
در كتاب دوستى در قرآن و حديث، (72) اين حقيقت، به گستردگى، تبيين گشته است كه دوست داشتن خداوند متعال و اولياى او، كيمياى سازندگى و اوج عظمت و والايى است. پس چگونه مى‏توان باور كرد كسى به كيمياى محبّت علوى دست يابد، امّا با گرفتار شدن در بيمارى غلو، هلاك شود؟
پاسخ، اين است كه آن دسته از محبّت‏هايى كه به انحراف، مرزشكنى، زياده‏روى و افزونگويى مى‏انجامند، بى‏ترديد، محبّت حقيقى نبوده، بر معرفت علوى استوار نيستند. چنين محبّت‏هايى، ريشه در جهل و يا انگيزه‏هاى پوچِ نفسانى دارند. در بررسى «ريشه‏هاى غلو»، به اين موضوع، خواهيم پرداخت.
چهار. ريشه‏هاى غلو
غلو و جريان غاليان، از جهات متعدّدى قابل بحث و شايان توجّه است:
به لحاظ تاريخى، كند و كاو در خاستگاه غلو و زمينه‏هاى درونْ‏دينى و برونْ‏دينى آن، چگونگى شكل‏گيرى و روند آن، و نيز پيامدها و آثار آن، از جمله پژوهش‏هاى برجاى‏مانده‏اند؛
همچنين به لحاظ معرفتى، شناخت شخصيّت و گرايش‏هاى فكرى و مكتبى و مواضع دينى غاليان (بويژه چهره‏هاى برجسته و بلندآوازه آنان)، چرايى گرايش به غلو، درك غاليان از مفاهيم دينى، گونه‏هاى پرداختن آنان به قرآن و تفسير آيات الهى، و... در خور پژوهش‏هايى گسترده‏اند.
اكنون و در اين مجال اندك، از ميان بحث‏هاى مختلفِ لازم درباره غاليان، به روان‏شناسى آنان مى‏پردازيم و در پاسخيابى اين سؤال كه: «چرا گروهى از مدّعيانِ پيروى از امام على‏عليه السلام و اهل بيت‏عليهم السلام، به انحراف "غلو" دچار آمدند؟» اندكى تأمّل مى‏كنيم.
اين پژوهش، افزون بر اين كه به لحاظ تاريخى، در جريان‏شناسى انديشه‏هاىِ گونه‏گون حوزه تفكّر شيعى مهم است، به گونه‏اى هشدار براى پيشگيرى از شكل‏گيرى انديشه‏هاى غلوآميز و دچار شدن طبقه انديشه‏مند جامعه به اين بيمارى خطرناك و نيز تأكيدى بر اعتدال در باورها و انديشه‏هاست.
پيش‏تر، در ضمن تحليلى كه درباره روان‏شناسى خوارج و ريشه‏يابى تندروى‏هاى آنان و بازشناسى زمينه‏هاى افراط آنان در انديشه و عمل داشتيم، به اين نتيجه دست يافتيم كه افراطيگرى و تندروى آنان - كه در روايات به «تعمُّق در دين» توصيف شده است - از يك سو در جهل و از سوى ديگر در دنياگرايى و فريفته شدن در جذبه‏ها و كشش‏هاى دنيوى، ريشه داشته است. (73)
اكنون، تأكيد مى‏كنيم كه افراط در «دوست داشتنِ اولياى دين» نيز به واقع، يكى از شاخه‏هاى «تعمّق (تندروى) دينى» است. چنين است كه در ريشه‏يابى جريان غلو و روان‏شناسى غاليان، جهلِ آنان از يك سو و دنياگرايى و اسير شدن آنان در هوس‏هاى زودگذر از سوى ديگر، چهره مى‏نمايد.
سياستبازان حاكم و دشمنان اهل بيت‏عليهم السلام نيز با توطئه‏اى پيچيده و حركتى خزنده و نامرئى، از اين فضا بهره مى‏جستند و براى بى‏اعتبار كردن مكتب اهل‏بيت‏عليهم السلام، كوچك شمردنِ آموزه‏هاى ارجمند آنان، و ناهنجار جلوه دادن چهره پيروان راستين آنان در ميان مردم، تلاش مى‏كردند.
هشدارهاى امامان‏عليهم السلام و احاديث روايت شده از اهل بيت‏عليهم السلام نشان مى‏دهند كه دشمنان اهل بيت، بيشترين نقش را در جريان غلو و يا دست كم در نشر انديشه‏هايى كه غاليان به آنها معتقد بودند، ايفا كرده‏اند و در پى آنها، جهلْ‏مداران و هواپرستان و دنياگرايان - كه به واقع، زمينه‏ساز ساخت و پرداخت و نشر آن گونه انديشه‏ها بوده‏اند -.
پنج. ستيز پيگير و ژرف امامان با جريان غلو
امامان‏عليهم السلام كه همواره مؤمنان و پيروان خود را به «اعتدال در انديشه و عمل» فرا مى‏خواندند، غلو را آفتى خطرناك و بس شكننده براى سراى مكتب، تلقّى كرده‏اند. آن بزرگواران براى برچيدن بساط غاليان و ريشه‏كن ساختن انديشه غلو، از هيچ كوششى دريغ نورزيده‏اند: گاه به «كُفر» غاليان تصريح كرده‏اند، گاه «فرجام هلاكتبار» آنان را بر نموده‏اند، گاه «بيزارى خود از آنان» را با صراحت تمام، اعلان كرده‏اند، و ديگر گاه، «عمق انحراف و ابعاد كژانديشى و كج‏باورى آنان» را اعلام داشته‏اند.
آن بزرگواران، پيوسته به جامعه شيعى هشدار داده‏اند كه بيدارى خود را حفظ كنند تا در كمند غاليانْ گرفتار نيايند؛ بويژه نسبت به تأثيرپذيرى جوانان شيعه (74) از آنان، به شدّتْ هشدار داده‏اند.
اينك و در اين مجال اندك، برخى از نمودهاى مبارزه امامان‏عليهم السلام با جريان غلو را به همراه برخى متون احاديث مى‏آوريم:
مبارزات امامان با غُلُو
الف. ارائه معيار براى پيشگيرى از غلو
على بن ابى طالب‏عليه السلام و فرزندان پاكش براى جلوگيرى از دچار شدن پيروانشان به تندروى‏هاى تباهى‏آفرين و افراطهاى عزّت‏سوز، انديشه و سيره و رفتار و باورهاى استوار كلامى، اخلاقى و عملى اهل بيت‏عليهم السلام را براى آنان معيار قرار داده‏اند و آنان را به در نگريستن، شناختن، تأمّل كردن و سپس ملتزم بودنِ بدانها فرا خوانده‏اند. على‏عليه السلام مى‏فرمايد:
لا يُقَاسُ بِآلِ مُحَمَّدٍصلى الله عليه وآله مِن هذِهِ الاُمَّةِ أَحَدٌ، وَلا يُسَوَّى بِهِم مَن جَرَت نِعمَتُهُم عَلَيهِ أَبَداً: هُم أَسَاسُ الدِّينِ، وَعِمَادُ اليَقِينِ. إلَيهِم يَفِي‏ءُ الغَالي، وَبِهِم يُلحَقُ التَّالي.
هيچ كس از اين امّت را با خاندان محمّدصلى الله عليه وآله نمى‏توان سنجيد و هرگز پرورده نعمت آنان را با آنان مساوى نمى‏توان دانست. آنان، پايه دين و ستون يقين‏اند. هر كس از حدْ در بگذرد، بايد به آنان برگردد و هر كه باز ماند، بايد به آنان بپيوندد. (75)
نيز حضرت رضاعليه السلام مى‏فرمايد:
نَحنُ آلَ مُحَمَّدٍصلى الله عليه وآله، النَّمَطُ الأَوسَطُ الَّذى لا يُدرِكُنا الغالى و لايَسبِقُنَا التالى؛
ما خاندان محمّدصلى الله عليه وآله، بر روش ميانه‏اى هستيم كه غاليان، ما را درك نمى‏كنند وواماندگان، بر ما پيشى نمى‏گيرند. (76)
چنين است راه حق و حقيقت ناب. يعنى دانشِ هدايت‏آفرين، الگوى حقيقت‏نما، آغاز بى‏گم‏راهى، و فرجامِ روشنِ ارجمند، همه و همه در اين خانه و از اين خانه و با اين خانه است.
امام باقرعليه السلام به سَلَمة بن كُهيل و حَكَم بن عُيَينه مى‏فرمايد:
شَرِّقا و غَرِّبا؛ لَن تَجِدا عِلماً صَحيحاً إلّا شَيئاً يَخرُجُ مِن عِندِنا أهلَ البَيتِ؛
به شرق و غرب برويد؛ ولى از دانش صحيح، هرگز چيزى جز آنچه از نزد ما، اهل بيت بيرون مى‏آيد، در نخواهيد يافت. (77)
بدين سان، امامان‏عليهم السلام (و بيش و پيش از همه آنان، على‏عليه السلام) كوشيده‏اند تا دانش معيار، سلوك معيار و باور و وضع و رفتار معيار را در «عينيّت زندگى» پيشوايان الهى نشان دهند و بر اين معيارگرايى و التزام به سنّت آن عزيزان - كه همان حقّ محضى است كه پيامبر خدا فرمود: «هُم مَعَ الحَقِّ و الحَقُّ مَعَهُم؛ آنان با حق‏اند و حق با آنان است» (78) - تأكيد كنند تا مؤمنان و پيروان آنان از افراط و تفريط برهند و بر «صراط مستقيم»، استوار آيند.
ب. بر حذر داشتن از غلو
على‏عليه السلام و ديگر امامان‏عليهم السلام، در نهايت صراحت و شدّت و با حساسيّت ويژه‏اى، مسلمانان را از گرفتار آمدن در دام «غاليان» و «انديشه‏هاى غاليانه» بر حذر داشته‏اند و به آنان، نسبت به انديشه‏هايى از آن دست، هشدار داده‏اند. على‏عليه السلام مى‏فرمايد:
إيّاكُم و الغُلُوَّ فِينا. قُولُوا إنّا عَبيدٌ مَربوبون و قُولُوا في فَضلِنا مَا شِئْتُم؛
از غلوّ در حقّ ما بپرهيزيد. [درباره ما] بگوييد كه «بندگان تربيت‏شده خداوند» هستيم و آن گاه، در فضايل ما، هر چه مى‏خواهيد، بگوييد. (79)
روشن است كه مقصود امام‏عليه السلام ذيل حديث (يعنى عبارت: «در فضايل، هر چه مى‏خواهيد، بگوييد»)، هر گونه سخن و هر بافته بى‏پايه‏اى نيست؛ بلكه تكيه سخن و جانِ كلام، اين است كه: ما تربيت‏شده خداوند» و تكامل‏يافته طريق عبوديّتيم؛ عبديم و در اين پايگاه و جايگاه، به فضايل والاى انسانى و تمامت برترى‏هاى سلوكى، دست يافته‏ايم؛ «انسان كامل»يم و كمال در انسانيّت، از آن ماست و البته به همان گونه كه غلو درباره ما روا نيست، انكار فضايل ما و تن زدن از باورهاى استوار و درست درباره ما - كه شايد به پندار شما راست نيايد و توان درك و فهم آن را نداشته باشيد - نيز روا نيست.
بدانيد كه ما «بندگان خداوند» و «تربيت‏يافتگان خداوند» هستيم. اين دو نكته را بدانيد و بر آنها تأكيد كنيد. آن گاه، بدانيد كه ما، در سلوك عابدانه در سايه ربوبيّت الهى، تا بدان جا رفته‏ايم كه «مرغ بلندپرواز خيال شما توانِ اوج گرفتن تا قلّه شخصيّت ما را ندارد». پس، نه غلو، افزون‏باورى و فزون‏گويىِ بى‏پايه، و نه كوته‏انگارى، سنجش با ديگران و نگريستن از سر انكار نسبت به فضايل ما! اين، همان نكته دقيقى است كه در حديث امام على‏عليه السلام آمده است:
لايُقاسُ بِآلِ مُحَمَّدٍصلى الله عليه وآله مِن هذِهِ الاُمَّةِ أحَدٌ؛ (80)
هيچ كس از اين امّت، با خاندان محمّدصلى الله عليه وآله سنجيده نمى‏شود.
شگفتا كه امام صادق‏عليه السلام، غاليان (اين مدّعيان «محبّت» و داعيه‏داران «شيفتگى» به آن بزرگواران) را همسنگ فاسقان انگاشته، از اقتدا نمودن به آنان در نماز (امام جماعت قرار دادن آنان) نهى كرده است. ايشان مى‏فرمايد:
لاتُصَلِّ خَلفَ الغالى، و إن كانَ يَقولُ بِقَولِكَ؛
پشت سر غالى، نماز مگذار، گر چه به ظاهر، هم‏نظر تو [در تشيّع] باشد. (81) در آموزه‏هاى امامان‏عليهم السلام اين گونه هشدارها و بيدارباش‏ها فراوان‏اند كه همه و همه، به نوعى نشانگر خطرسازى جدّى اين گونه انديشه‏ها براى تفكّر دينى و معارف شيعى است.
ج. چهره‏نمايى از غاليان
جريان‏شناسى غاليان نشان مى‏دهد كه آنان در نيك‏نمايىِ خود، كوششى شگفت داشته‏اند و راويان آنان كوشيده‏اند تا جريان‏آفرينان و پيشوايان فكرى‏شان را پيراسته نموده، شخصيّت آنان را با ساخت و پرداخت سخنانى از امامان‏عليهم السلام بر كشند.
البتّه امامان‏عليهم السلام در رويارويى با اين جريان، همواره از چهره تزويرگرا و فسادانگيز آنان پرده برگرفته، آنان را عناصرى فريبكار و تزويرگرا شناسانده‏اند. امام على‏عليه السلام مى‏فرمايد:
اِتَّقُوا اللَّهَ، لا يَخْدِعَنَّكُمْ إنْسانٌ و لا يَكْذِبَنَّكُمْ إنْسانٌ، فَإنَّما دينى دينٌ واحِدٌ، دينُ آدَمَ الذى ارْتَضاهُ اللَّهُ. وَ إنَّما أنَا عَبْدٌ مَخْلوقٌ و لاأمْلِكُ لِنَفْسى نَفْعاً و لاضَرّاً إلّا ما شاءَ اللَّهُ، وَ ما أشاءُ إلّا ما شاءَ اللَّهُ؛
از خدا پروا كنيد. كسى شما را گول نزند و كسى به شما دروغ نگويد. دين من، يك دين است: دين آدم‏عليه السلام كه خدا برايش برگزيد. من بنده‏اى آفريده‏شده‏ام و اختيار هيچ سود و زيانى را براى خود ندارم، جز آنچه خدا بخواهد؛ و من، جز آنچه را خدا بخواهد، نمى‏خواهم. (82)
د. نقش دشمنان در ساختن احاديث اخبار غلوآميز
در زندگانى سياسى و فرهنگى امامان‏عليهم السلام، توجّه به نقش تخريبى دشمن، جاى بسى تأمّل دارد.در مقامى، حضرت باقرعليه السلام از اين توطئه فرهنگى پرده برگرفته و تصريح كرده است كه شبكه‏هاى تبليغى دشمن براى وارونه‏نمايى چهره امامان‏عليهم السلام و مشوّه جلوه دادن انديشه‏هاى آنان، سخنان ناهنجار، نااستوار و گاه حتى نفرت‏آفرين برمى‏ساختند و به آن بزرگواران، نسبت مى‏دادند و مى‏پراكندند. (83)
در جهت افشاى اين توطئه فرهنگى، حضرت رضاعليه السلام نيز سخنى بس تنبّه‏آفرين دارد. در اين سخن، امام‏عليه السلام به صراحتْ نشان داده است كه «احاديث غلو» از سوى زشت‏خويانِ فرهنگ‏ستيز، ساخته و پراكنده شده‏اند تا بدين وسيله فرهنگ شيعى را آلوده ساخته، نگاه مردمان را به امامان‏عليهم السلام و پيروان راستين آنان، وارونه كنند. سخن امام‏عليه السلام را بنگريم:
... إنَّ مُخالِفينا وَضَعوا أخباراً فى فَضائِلِنا و جَعَلُوها عَلى‏ ثَلاثَةِ أقسامٍ: أحَدُهَا الغُلُوُّ، و ثانيهَا التَقصيرُ فى أمرِنا، و ثالِثُهَا التَصريحُ بِمَثالِبِ أعدائِنا. فَإذا سَمِعَ النّاسُ الغُلُوَّ فينا، كَفَّروا شيعَتَنا و نَسَبوهُم إلَى القَولِ بِرُبوبِيَّتِنا، و إذا سَمِعُوا التَقصيرَ، اعتَقَدوهُ فينا، و إذا سَمِعوا مَثالِبَ أعدائِنا بِأَسمائِهِم، ثَلَبونا بِأَسمائِنا؛ (84)
... مخالفان ما، در فضايل ما اخبارى (احاديثى) ساخته‏اند و آنها را سه دسته قرار داده‏اند: يكى اخبار غلوآميز؛ دوم، اخبارى كه در آنها در حقّ ما كوتاهى كرده‏اند؛ و سوم، اخبارى كه به صراحت از دشمنان ما اسم مى‏برند و از آنان بدگويى مى‏كنند.
چون مردم، هرگاه اخبارى را كه در آنها درباره ما غلو شده است، بشنوند، پيروان ما را تكفير مى‏كنند و اعتقاد به «خدا بودنِ ما» را به آنان نسبت مى‏دهند؛ و هر گاه اخبارى را كه در آنها در حقّ ما كوتاهى شده است، بشنوند، آنها را در حقّ ما باور مى‏كنند؛ و هر گاه اخبارى را كه در آنها به صراحت از دشمنان ما اسم برده شده و بدگويى شده است، بشنوند، به نام ما بى‏حرمتى مى‏نمايند.
اين، گفتارى است تكان‏دهنده و هشيارى‏آفرين براى همه آنان كه به فرهنگ ناب و آموزه‏هاى پيراسته و اصيل اهل بيت‏عليهم السلام توجّه دارند.
ه . اعلان بيزارى از غاليان
براى استوارسازى فرهنگِ ستيز با غاليان و جلوگيرى از نشر انديشه‏هاى غلوآميز، امامان‏عليهم السلام به صراحت از غاليان، بيزارى (برائت) جسته و با تعابير مختلف و عناوين گونه‏گون، بيزارى خود را از آنان اعلام داشته‏اند. امام على‏عليه السلام مى‏فرمايد:
اللَّهُمَّ إنى بَرى‏ءٌ مِنَ الغُلاةِ، كَبَراءَةِ عيسَى بنِ مَريَمَ مِنَ النّصارى‏. اللَّهُمَّ اخْذُلْهم أبَداً و لاتَنصُرْ مِنهُم أَحَداً. (85)
بار خدايا! من از غاليانْ بيزارم، همان گونه كه عيسى بن مريم از [غاليان] نصارا بيزار بود. بار خدايا! آنان را براى هميشه تنها و بى‏ياور گذار و احدى از آنان را يارى نرسان!
ساير امامان خاندان رسالت نيز با شدّت، از غاليان، بيزارى جسته‏اند. بخشى از سخنان تأمّل‏برانگيز آنان در كتاب اهل بيت در قرآن و حديث با عنوانِ «بيزارى اهل بيت از غاليان» آمده است. (86)
و. مهدور الدم بودن غالى
جريان‏شناسى غاليان در تاريخ اسلام و بويژه در تاريخ تشيّع، نشان مى‏دهد كه پديده «غلو» در جامعه اسلامى نمادها و نمودهاى گونه‏گونى داشته است. اوج اين جريان ناهنجار، باور به اُلوهيّت على‏عليه السلام و گاه، ديگر امامان‏عليهم السلام بوده است.
در برابر، امام على‏عليه السلام نيز نهايت شدّت را نسبت به اين جريان، معمول داشته، براى جلوگيرى از اين آفتِ بس خطرناك و فسادآفرينِ اعتقادى و فرهنگى، باورمدارانِ بِدان را «كافر» و «مهدور الدم» اعلام كرده است.
بر پايه احاديث مُستَفيض، امام على‏عليه السلام در دوران حكومت خود، جمعى از اين كسان را به قتل، تهديد نمود و وقتى آنان از باور پليد و انحرافى خود دست برنداشتند، دستور قتل جمعى آنان را صادر كرد. (87)
پاورقى
61. مسند ابن حنبل: 1/337/1377، المستدرك على الصحيحين: 3/133/4622.
62. الأمالى، طوسى: 345/709، بحار الأنوار: 35/319/14، المناقب: 325/333.
63. المناقب: 317/318، مائة منقبة: 103/48.
64. فضائل الصحابة، ابن حنبل: 2/565/952، المصنّف، ابن ابى شيبه: 7/506/70.
65. فضائل الصحابة، ابن حنبل: 2/565/951، تاريخ دمشق: 42/297 و298.
66. فضائل الصحابة، ابن حنبل: 2/571/964، تاريخ دمشق: 42/297، نثر الدرّ: 1/311.
67. نهج البلاغة: حكمت 469، نثر الدرّ: 1/311، و نيز ر. ك: تفسير فرات: 404 و405.
68. نهج البلاغة: خطبه 127، و نيز ر.ك: مناقب الامام أمير المؤمنين: 2/283/747.
69. الأمالى، طوسى: 650/1350، مناقب آل أبى طالب: 1/262 .
70. عيون أخبار الرضا: 2/201/1، بحار الأنوار: 25/135/6.
71. تصحيح الاعتقاد: 131.
72. دوستى در قرآن و حديث، محمّد محمّدى رى شهرى، ترجمه: سيّد حسن اسلامى، قم: دار الحديث، 1379، اوّل.
73. ريشه‏ها، پيامدها، و چگونگى شكل‏گيرى اين مسئله را در بحث يادشده، به تفصيل آورده‏ايم (ر. ك: ج‏6، ص 301 (جنگ نهروان / درآمد).
74. اهل بيت در قرآن و حديث: 2 / 809 (ح 1245).
75. نهج البلاغة، خطبه 2.
76. اهل بيت در قرآن و حديث: 2 / 808 (ح 1246)
77. بحار الأنوار: 2 / 92 / 20.
78. اهل بيت در قرآن و حديث: 1 / 220 (ح 274).
79. اهل بيت در قرآن و حديث: 2 / 804 (ح 1235).
80. اهل بيت در قرآن و حديث: 1 / 231 (ح 302).
81. اهل بيت در قرآن و حديث: 2 / 806 (ح 1244).
82. المحاسن، برقى: 1 / 245 / 453.
83. ر. ك: ص 423 (ح 6332).
84. اهل بيت در قرآن و حديث: 2 / 826 (ح 1264).
85. اهل بيت در قرآن و حديث: 2 / 810 (ح 1247).
86. اهل بيت در قرآن و حديث: 2 / 810 (ح 1247).
87. ر. ك: التهذيب: 10 / 138 / 547، الكافى: 7 / 257 / 8، كتاب من لا يحضره الفقيه: 3 / 90، الكافى: 7 / 259، تاريخ دمشق: 3 / 179، رجال الكشّى: 2 / 596 و 1 / 323.

صفحهقبل دانشنامه اميرالمؤمنين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاريخ صفحهبعد

 
(C) كليه حقوق معنوي اين سايت مطابق قوانين نرم افزاري متعلق به سايت فرزند كعبه مي باشد.