| روایتی منتشر نشده از دیدار با شهید عماد مغنیه |
|
|
|
| شما |
| نوشته شده توسط مديرسايت |
| دوشنبه, 10 اسفند 1388 ساعت 14:52 |
|
چیزی نمیپرسیدم. اگر هم میپرسیدم جواب درست و سرراستی نمیداد. فقط فهمیدم باید به «ملاقات» برسیم؛ سرساعت دو و نیم! پنج دقیقه بعد ماشین جلوی پارکینگ یک ساختمان نگه داشت. پیاده شدیم و رفتیم تو. با ریموت کنترل در پارکینگ را بستند. همهجا شد ظلمات. بلافاصله لامپ را روشن کردند. دو تا ماشین بنز کرمی، از همین بنزهای شخصی و معمولی توی پارکینگ بود. ۵ نفر بودیم. گفتند ۲ گروه شوید: یک گروه ۲ نفره و یک گروه۳ نفره. گروه دو نفره ما بودیم. در عقب ماشین بنز اولی را باز کردند و نشستیم. در را که بستند باز همهجا ظلمات شد. چند ثانیه بعد که چراغ کوچک بالای سر را روشن کردند، تازه فهمیدم اینجا کجاست: صندلی عقب بنز را با یک پارچة ضخیم مشکی به طور کامل از قسمت جلو جدا کرده بودند. شیشههای بغل و پشت مطلقاً سیاه بود و جای دستگیره در بازکن خالی بود. همین موقع راننده نشست. یک نفر دیگر هم نشست سمت شاگرد. این را از سروصدا و تکانهای ماشین میشد فهمید. راننده ماشین را روشن کرد و راه افتاد. کنجکاو بودم روزنهای توی پنجره بغل ماشین پیدا کنم و از توش آن بیرون را ببینم؛ اما نبود. مطلقاً بسته بود. پنج دقیقهای که رفتیم ماشین ایستاد. پیاده شدیم. در را که باز کردند نگاهی به اطراف انداختم؛ یک پارکینگ دیگر بود. با دیوارهای سیمانی سرد. مثل همه آن یک میلیون پارکینگ دیگر توی بیروت. هیچ فرقی با بقیه نداشت. سوار آسانسور شدیم. رفتیم بالا. طبقه دوم پیاده شدیم. این را از دکمهای که راننده، آنجا توی آسانسور زد دیدم. راننده یک جوان ۲۶-۲۵ ساله بود که به روبوت میمانست؛ نه لبخندی، نه حرفی. جز یک سلام. آن هم همان اول دیدارمان. راهرو را طی کردیم تا رسیدیم به یک سالن اجتماعات. کفشهایم را درآوردم و رفتم تو. نشسته و ننشسته، دیدم کسی از آن طرف سالن صدامان زد. کفشهام جلوی این یکی در سالن جفت شده بود. پوشیدم. از یک دالان گذشتیم و باز آسانسور. دو طبقه بالاتر پیاده شدیم. حالا دیگر پاک گیج شده بودم. اتاقی را نشانمان دادند که شبیه یک اتاق کنفرانس بود و دور تا دورش نقشه چسبانده بودند. نقشه لبنان، کالک عملیات... نشستیم. پنجدقیقهای که گذشت آن سه دوست دیگرمان هم از راه رسیدند. باز انتظار. مطمئن شده بودم ما را به دیدن سیدحسن آوردهاند. منتظر بودم سید در را باز کند و بیاید تو. پنج دقیقهای که گذشت در باز شد. یک نفر آمد تو. یک آدم میانسال بود که حدوداً بهش میخورد چهل و دو- سه سالی داشته باشد. یک پیراهن چهارخانه پوشیده بود با یک شلوار جین نوکمدادی. یک کلت دستهقهوهای هم همراهش بود که حمایل نداشت. لولهاش را خیلی ساده کرده بود توی شلوار و دستهاش بیرون مانده بود. آمد نشست جلوی ما. گفت: اهلا و سهلا. به رسم ادب بلند شدیم. دست دادیم و دوباره نشستیم. حدس زدم محافظ شخصی سید باشد. باز منتظر سید ماندیم. دو دقیقهای همانطور در سکوت گذشت. بالاخره همان که آمده بود گفت: «بفرمایید. شروع کنیم.» هیچکدام رومان نشد بپرسیم پس سید کی میآید. دوستم پرسید: از کجا شروع کنیم؟ گفت: میخواهید چکار کنید؟ دوستم گفت: میخواهیم مستند بسازیم. یک مستند چندقسمتی درباره شهدای مقاومت اسلامی لبنان؛ مختصر تحقیقاتی کردهایم، اما آمدهایم که هم تحقیق میدانیمان را کامل کنیم و هم کار را شروع کنیم. مرد پیراهن چهارخانه با فارسی شکستهبستهای که جالب و دوستداشتنی بود گفت: «فردا کار شروع میکنید.» حرف «ر» را خوب نمیتوانست ادا کند. چیزی میگفت بین «ر» و «غ». شبیه فرانسویها. بعد شروع کرد به توضیح دادن تاریخچه مقاومت اسلامی لبنان، از اول تا امروز. ضبط نداشتیم. من با کاغذ و قلمی که روی میز کنفرانس بود هرچه میگفت تند و تند مینوشتم. نمیخواستم چیزی از قلم بیفتد. چهل دقیقهای حرف زد تا بالاخره به نقطه رسید. خوشحال بودم. تقریبا هر چه گفت را یادداشت کرده بودم. سکوتمان طولانی شد. نمیدانستیم بالاخره سید کی میآید. برای همین خداحافظی نمیکردیم. میخواستم سکوت را بشکنم. همینطوری بدون مقدمه گفتم: «شما فلانی را میشناسید؟» یکی از دوستانم را میگفتم که اهل بیروت است. نمیدانستم جزو مقاومت است. گفت: «کی؟» به جای جواب، لهجه و قیافه دوستم را تقلید کردم. غش کرد از خنده. گفت: «آره، میشناسم.» و این شد اسباب آشنایی من و او. گفتم: «رزمندگان ما هم توی جنگمان از این کارها که شما روی کالک توضیح دادید کردهاند. توی عملیات فتحالمبین...» همینطور یکریز حرف میزدم و او با لبخند گوش میکرد. هم او و هم من هنوز تحت تأثیر شوخی قبلی بودیم. برای همین هم میخندید و گوش میداد. تا بالاخره من هم به نقطه رسیدم. بلند شد. خداحافظی کرد و رفت. ما دوباره نشستیم. منتظر سید بودیم. همان روبوت آمد دم در. با لهجه عربی گفت: «بفرمایید.» یعنی چی؟ تمام شد؟ پس سید؟ فعلا مهمان بودیم. فرصت چون و چرا نداشتیم. پا شدیم دنبالش رفتیم تا پارکینگ. باز همان بنز کرمی و صندلی عقب و چادر سیاهرنگ. پنج دقیقهای که رفتیم، شاگرد راننده زیپ چادر سیاهی را که صندلی عقب و جلوی بنز را از هم جدا میکرد باز کرد و نور روز توی صندلی عقب پاشید. با همان لهجه عربی گفت: «ببخشید.» پیدا بود همین یک کلمه را بلد است. چون بلافاصله بعد پرسید: «وین بیتکن؟» جواب دادم: «لا ندری». هنوز لهجه لبنانی را یاد نگرفته بودم. سخت و دیر میفهمیدم به هم چه میگویند. گفت: «اوتل، ولّا لا، بالضاحیه؟» میگفت هتل میرویم یا خانهمان در ضاحیه است؟ باز گفتم نمیدانیم. خودش زنگ زد به راهنمایمان. آدرس را پرسید. ما را برد تا جلوی خانه. راهنمایمان آنجا منتظر بود تا برای ناهار ببردمان بیرون. سوار ماشین او شدیم. توی ماشین که نشستیم پرسیدم: این کی بود؟ گفت: کی؟ گفتم: اینکه باهاش ملاقات کردیم. با همان عربی لهجهدار و شکستهبستهاش گفت: این برای هر چیزی حرف نَمیزنه. اون معاون جهادی بوده. منظورش این بود که معاون جهادی است. زمان افعال را درست به کار نمیبرد. گفتم: معاون جهادی دیگه کیه؟ گفت: «معاون جهادی سید. اگه اسرائیلیها مطمئن شدن اون تو یه جایی هست، تمام اول محله نابود کردن که بکشنش!» راهنما کمحرف بود. معمولا آدمهای کمحرف کم دروغ میگویند. برای همین نمیتوانستم قبول کنم غلو میکند. اما قبولش هم راحت نبود. اگر حرفهایش میخواست راست باشد، تنها لبنانیای که من با چنین خصوصیاتی میشناختم اسطوره عملیاتهای جهادی علیه آمریکاییها و اسرائیلیها بود؛ کسی که همیشه از او با عنوان «شبح» یاد میکردند. اسمش همه جا بود: از انفجار مرکز یهودیان در آرژانتین معروف به انفجار آمیا گرفته تا انفجار مرکز نظامیان آمریکایی در الخُبَر عربستان. قبل از سفرم که داشتم درباره مقاومت اسلامی تحقیق میکردم همهجور چیزی درباره مقاومت و لبنان خوانده بودم. از چیزهای معتبر توی کتابها تا مطالبی که توی سایتها درباره لبنان و حزبالله نوشته بودند همه را یکدور برانداز کرده بودم. تنها روشی که میشد با آن راست و دروغ را فهمید تواتر اخبار در منابع مختلف و نوع روایتشان بود. حب و بغض نویسندهها را از لابلای اخبار کنار میگذاشتم و تصویری از آنچه واقعا وجود داشت برای خودم ترسیم میکردم. اما توی همه آنها این یکی آنقدر مبهم بود که دنبال کردنش و تشخیص راست و دروغش راحت نبود. «شبح» متهم همه عملیاتهای جهادی علیه نظامیان آمریکایی و اسرائیلی در دنیا بود: از عملیات مارینز در لبنان که به کشته شدن دهها نظامی آمریکایی منجر شد گرفته تا عملیات گروگانگیری ویلیام باکلی، رئیس سیا در خاورمیانه و از آنجا تا ربودن هواپیمای تیدبلیو ای ۸۴۷ در مسیر آتن به رم و سرگردانی سه روزه مسافران هواپیما در مسیر بیروت به الجزیره. داستانهایی هم که برای گرفتار کردن او نقل کرده بودند کم نبود. تلاش وحشتناک سرویس زهای جاسوسی سیا و موساد برای به دام انداختن او در جاهایی که دور از ذهن بود. مثل اینکه: «سال ۱۹۹۶ ردی از او در یک کشتی پاکستانی در دوحه قطر پیدا شد. عملیاتی به نام Return ox برای دستگیری او طراحی شد. کارکشتهترین واحدهای دریایی ناوگان پنجم آمریکا مستقر در خلیج فارس، متشکل از کشتیها و تکاوران اسکادرانی از سه واحد ویژه آبیـخاکی مستقل از یکدیگر (Amphibious Squadron Three) به علاوه کماندوهای واحد شناسایی با همکاری واحدهای حرفهای غواصان، مأموریت یافتند با حملهای برقآسا شبح را که در کشتی پاکستانی راهی دوحه قطر بود دستگیر کنند. عملیات در آخرین دقایق کنسل شد، چون واحدهای اطلاعاتی نتوانستند حضور حتمی او را در کشتی تأیید کنند.» و این شبح کسی نبود جز «عماد مغنیه». حالا من در بیروت بودم. تا مدتی که نمیدانستم چقدر طول خواهد کشید هیچ راهی برای تحقیق بیشتر نداشتیم، نه دسترسی به اینترنت، نه عکس و نه چیزی. در طول مدتی که غذا میخوردیم تا سوار شدن به ماشین و رسیدن به خانه، فقط یک فکر را مرور میکردم: آیا ممکن است این که من امروز دیدمش خود عماد مغنیه باشد؟ * به راهنما گفتیم باید سید را ببینیم. گفتند: باشد، هماهنگ میکنیم. منتظر تماس بمانید. دو سه روزی گذشت. ما همچنان سرگرم تحقیق و مصاحبه با آدمها و دیدن مکانها بودیم. روز سوم بود که گفتند در خانه بمانید تا تماس بگیریم. از صبح زود تا ظهر پای تلفن نشستیم. اما خبری نشد. ظهر ناهارمان را خوردیم و تلویزیون دیدیم و حرف زدیم تا غروب. اما باز خبری نبود. یازده شب که شد همه خوابیدند. داشتم لباسهام را اتو میکردم. دفتر خاطراتم را هم باز گذاشته بودم تا بعد از اتوکشی سروقتش بروم. این کار هر شبم بود که تا ساعت دو و سه نیمهشب طول میکشید. جزئیات صحبتها و دیدارها را در دفتر مینوشتم تا اسامی و وقایع را فراموش نکنم. ساعت ۵/۱۲ شب بود که تلفن زنگ زد. از ترس بیدار شدن دوستان، سریع گوشی را برداشتم. یک نفر از آن طرف خط با لهجه عربی گفت: «ما جلوی دریم. بیایید پایین.» یکی از دوستان بیدار شده بود. گفت: کی بود؟ گفتم: «میگن جلوی دریم.» گفت: «خودشونن. سریع لباس بپوش بریم.» لباس پوشیدیم و رفتیم جلوی در. دو تا بنز مشکی جلوی در منتظرمان بود. راننده بنز اولی پسری بود که بیست و دو سه ساله به نظر میرسید. تنومند بود. هیکل درشتی داشت. قدش کمی از من بلندتر بود. شاید حدود ۱۸۰ سانتیمتر. کتانی سفید پوشیده بود با یک شلوار لی و تیشرت مشکی آرمدار و یک ساعت بزرگ عقربهای پشت دستش، از آن ساعتها که میزان ارتفاع و درجه رطوبت هوا و جهتهای جغرافیایی را هم نشان میدهد و سه برابر ساعتهای معمولی است. به نظرم فوقالعاده خوشتیپ بود. به فارسی شکستهبسته و با لهجه ترمیناتور دو گفت: «هرکدام یک ماشین.» گفتم: «فقط دو نفریم.» ترمیناتور گفت: «هرکدام یک ماشین.» من رفتم سمت ماشین جلویی و دوستم عقبی. سوار شدیم و راه افتادیم. شب بود. ظلمات. نیازی به پارچه مشکی و... نبود. توی تاریکی چند خیابان را رد کردیم تا رسیدیم به یک کوچه. از سر پیچ کوچه که رد شدیم ترمیناتور ریموت کنترل را از جلوی داشبورد برداشت و فشار داد. دو سه ساختمان جلوتر از ما، در یک گاراژ باز شد. مستقیم رفتیم توی پارکینگ. آسانسور و بعد چند طبقه بالاتر. ترمیناتور گفت: اگر موبایل دارید، بدهید. من نداشتم. دوستم داشت. داد. منتظر بودیم بیایند ما را بگردند. اما کسی نیامد. فقط همین بود: اگر موبایل دارید، بدهید. رفتیم توی یک اتاق. باز هم اتاق کنفرانس. ساعت حوالی یک نصفه شب بود. پنج دقیقهای نشستیم که در باز شد. این بار خود سید بود. یک نفر دیگر هم همراهش بود. «او». معاون جهادی. کت پوشیده بود. من سرم گرم روبوسی و دیدن سید بود. روبوسی که تمام شد نشستیم. میز کنفرانس بیضیشکل بود. سید نشست سر میز و من کنارش. بعد هم به ترتیب دوستم و دو نفر دیگر که توی ماشین دومی نشسته بودند. ما همه یک طرف میز بودیم. سید به ما اشراف داشت. «او» نشست آن طرف میز. نمیتوانستم وانمود کنم که کنجکاو نیستم. میدانستم از چشمهام پیداست. سعی میکردم خودم را کنترل کنم. به طرز مرموزی حس میکردم این خودش است. خودِ خودِ شبح. یکراست زل زده بود توی چشمم. آن طرف میز درست روبهروی من نشسته بود. بر خلاف همگی ما که روی صندلی نشسته بودیم توی یک مبل راحتی چرم سیاهرنگ فرو رفته بود و داشت ما را نگاه میکرد. از وقتی وارد اتاق شده بود داشت خیلی آرام، از لای دندانهای جلوش سوت میزد و یکی از سرودهای مقاومت را که هرچه فکر میکنم یادم نیست کدام سرود بود را زمزمه میکرد. رفتار سید با او طوری بود که انگار او را نمیبیند. انگار که اصلا دو نفر نیستند. انگار که بیست و چهار ساعت خدا با همند و برای هم نامرئی شدهاند. اولین بار بود که دبیرکل را از نزدیک میدیدم. او را فقط توی تلویزیون دیده بودم. دوست نداشتم یک کلمه از حرفهایش هم از دستم در برود. قلم و کاغذ روی میز کنفرانس را کشیدم سمت خودم و آماده شدم. سید خوش و بشی کرد. معذرتخواهی کرد از اینکه این وقت شب با ما قرار گذاشتهاند. گفت تا حالا با بچهها مشغول رتق و فتق امور بوده. وقتی میگفت بچهها، به «او» اشاره کرد. و بعد منتظر توضیحات ما شد. در تمام مدتی که دوست من مشغول توضیح کارهایی بود که در مدت حضورمان در لبنان کردهایم من حواسم فقط و فقط متوجه او بود. همانطور که ما را میپایید و به حرفها گوش میداد، همانطور ریلکس و آرام شعرش را زیر لب زمزمه میکرد. انگار که هنوز نیامده باشد توی اتاق. فضا صمیمی تر از آن بود که کسی متوجه او باشد: رفقا میوه پوست میکندند و دوستم توضیح میداد و او همچنان سرودش را زمزمه میکرد. پنج دقیقهای که گذشت توضیحات دوستم تمام شده بود. نوبت سید بود که حرفهاش را شروع کند. صمیمیت بین سید و بچههایش برای من عجیب بود. هیچ خبری از تکلف نبود. سید که مشغول صحبت شد، من هم مشغول نوشتن شدم. یکسره و تند و تند مینوشتم. فقط یک جا که بین صحبتهای سید مجالی پیش آمد و سرم را بالا گرفتم او را دیدم که به من زل زده و لبخند میزند. شاید یاد شوخی قبلی افتاده بود. من هم لبخند زدم. بدجوری لم داده بود. همانطور که لبخند میزدم با حرکت سر و چشم و ابرو اشاره کردم که بدجوری توی مبل فرو رفته. سید باز شروع کرد. تا آمدم بنویسم دیدم سرش را کمی بالا انداخت، پشت چشمی نازک کرد و همانطور با لبخند اشاره کرد که یعنی نگران نباش، طوری نیست! سید متوجه ایما و اشارههای ما دو تا شده بود. خندید. گفت: «شما به هم چی میگید؟» یادم نیست که خودش متوجه شد یا یکی از ماها توضیح دادیم. هرچه بود خندید. گفت: «ما اینجا همه مثل همیم. وقتش که برسد همه عملیاتی هستیم. من هم که اینجا نشستهام مثل بقیهام. از اینجا که میروم جزئی از بچهها هستم. ما رهبر به آن معنا که شما میگویید اینجا نداریم. رهبر همه ما یکی است. میدانید که». * پنج سال از آن روز گذشت. نزدیک عید بود. داشتم از سر کار برمیگشتم خانه که دوستم تلفن زد. همان که در لبنان با هم بودیم. گوشی را برداشتم. گفت: یکی از بچههای کلیدی حزبالله را در سوریه ترور کردهاند. ببین میشناسی کیست. بیشتر از یک هفته بود تلویزیون روشن نکرده بودم. سرم گرم کارهام بود. سر کار تلویزیون نداشتیم. خانه که رسیدم، رفتم سراغ تلویزیون. شبکهها را یکی یکی مرور کردم. خبری نبود. هنوز خبر را اعلام نکرده بودند. رفتم سراغ اینترنت. خودش بود: عماد مغنیه را در محله کفرسوسه سوریه در قلب دمشق ترور کرده بودند. قلبم دوباره به تپش افتاد. صبر نداشتم تا وقت اخبار سراسری برسد: کاش ماهواره داشتم. هر طور بود صبر کردم تا اخبار سراسری. آن وقت بود که عکسش را دیدم. آرام و نجیب و باوقار، در حالی که لباس نظامی تنش بود داشت به جایی در دوردست نگاه میکرد. عکسش هم درست مثل خودش بود. هیچ اثری از خشونت یا پیچیدگی نه در نگاهش و نه در چهرهاش نبود. توی این پنج سالی که از دیدار ما گذشته بود فقط کمی چاقتر شده بود. میتوانستم تصور کنم حالا دبیرکل حزبالله چه حالی دارد. بعدها که شنیدم سیدحسن بر جنازه او تلخ گریسته هیچ تعجب نکردم. میتوانم حدس بزنم پرچمی که بالای خانه عماد زدهاند سرخ است: سرخ، به نشانه ثار. فقط یک چیز را نمیدانم: اینکه سید تاوان این خون را چطور خواهد گرفت. http://www.ebrahimzadeh-ido.blogfa.com/post-12.aspx |
| آخرین بروز رسانی در دوشنبه, 10 اسفند 1388 ساعت 15:20 |
لوگوی حمایت از ما


