خبرنامه سايت

با عضو شدن در خبرنامه هم از به روز شدن سایت مطلع می شوید هم مطالب سودمند به ایمیلتان فرستاده می شود.




آمار بازدیدکنندگان.

25100
امروز37
دیروز218
مجموعاً25100

لوگوی حمایت از ما


سفری که به قزاقستان داشتم PDF چاپ نامه الکترونیک
مبلغين
نوشته شده توسط مديرسايت   
جمعه, 07 اسفند 1388 ساعت 18:04

کشور قزاقستان، بیست میلیون تن جمعیت دارد و از لحاظ وسعت، دو برابر جمهوری اسلامی ایران است. و این کشور، دارای ملیت های فراوان و اقلیت های مذهبی متعددی است. یکی از این ملیت ها، آذری زبانان شیعه مذهب با حدود نیم میلیون تن است.

در اثر حوادث سیاسی (۱) ، شیعیان، در اکثر سرزمین های شوروی سابق حضور دارند. این امر، بستری مناسب برای تبلیغ اسلام و تشیع را فراهم آورده است.
این حقیر، به همراه یکی از دوستان، در رمضان سال ۱۳۷۷ اکثر مناطق شیعه نشین قزاقستان سفر و از نزدیک، این مشکل جدی اساسی (نبود مبلغ شیعه) را لمس کردم.متاسفانه، تا به امروز،

با وجود حضور گسترده ی مبلغان مسیحی و وهابی و...، بسیاری از نیازهای تبلیغی کشورهای مسلمان، مانند قزاقستان، تامین نشده است. و هر روزی که می گذرد، بر تعداد کلیساها و ...افزوده می شود.

به هر منطقه ای از مناطق شیعه نشین که می رفتیم، اهالی منطقه، با اصرار بسیار زیاد، روحانی و مبلغ و معلم قرآن تقاضا می کردند و می گفتند نیاز ما را به گوش مجتهدان و علمای دینی برسانید.

آن ها، از شدت عشق و علاقه شان به اسلام و قرآن، وقتی ما، به عنوان قاریان قرآن، به جمع شان ملحق می شدیم، اشک می ریختند و ابراز محبت و علاقه بسیار زیادی می کردند که وصف آن همه عشق و علاقه به اسلام و مسلمانان و...میسور نیست.

انسان، باید به جمع آن دور افتاده گان از کشور و میهن، سفر کند تا عمق عشق و محبت به وطن و دین و اسلام را درک کند (۲) - .

پی نوشت ها:

۱/ پا به پای آفتاب، ج ۱، ص ۲۸۶/

۲/ یکی از اهالی روستای چالدار - از نواحی شهر چیمکنت - می گفت: من، اسد مستوفی هستم که ساکن شهر اردبیل بودم، ولی مدت پنجاه سال است که در این کشور، در غربت و تنهایی زندگی می کنم.

در دوران حکومت رضا خان، سید جعفر پیشه وری، می خواست با حمایت و کمک روس ها، در آذربایجان، حکومت مستقلی تشکیل دهد، لذا تعداد زیادی از جوان ها را به پادگان ها جهت خدمت فرا خواند. من هم جزو آن جوان ها بودم.

هنگامی که در سرباز خانه ای، آموزش می دیدیم، سید جعفر پیشه وری، از شاه شکست خورد و در نتیجه، به ما دستور دادند که باید آن سوی مرز ایران، یعنی به شوروی بروید و سلاح های خود را تحویل دهید و بعدا به ایران برگردید.

ما، تعداد هزار سرباز را به آن سوی مرز ایران (آستارای شوروی) بردند و سلاح ها را تحویل گرفتند و لکن ما را باز نگرداندند.

هر روز به ما قول می دادند که به ایران باز خواهید گشت، ولی از برگشت خبری نبود.

بالآخره، بعد از هفته ها بی سر و سامانی، ما را به شهر گنجه ی آذربایجان - که از ایران فاصله زیادی داشت - بردند.

ما سربازان، هر روز، دست به اعتراض و شورش...می زدیم ولی وضع تغییری نمی کرد.

بعد از شش ماه بی خانه مانی و مصیبت و رنج و مشقت و گرسنه گی و زحمت، به ما گفتند که سوار این قطارهای باری - که مخصوص حمل حیوانات بود - بشوید که می خواهیم شما را تحویل ایران بدهیم.

همه ی سربازان، از شدت خوش حالی، اشک می ریختند و به هم تبریک می گفتند و با هم درددل می کردند.

امواج خروشان دریای امید، در دل سربازان، موج می زد و نور روشنایی، از دل تاریکی ها، به قلب شان پرتو می افکند و هر کس در دل آن واگن های سیاه و تاریک، با دل خویش زمزمه ای داشت و از جدایی ها و تنهایی ها و هجران ها و دوری ها و سختی ها و فشارها و اختناق ها و خفقان ها دور می شد و در برابر خالق متعال شاکر بود .

ناگهان، این همه امید، بعد از چندی، تبدیل به نومیدی و یاس شد: بعد از چند روز، متوجه شدیم که مسیر حرکت قطار، به طرف ایران نیست: اشک های شوق، تبدیل به اشک های هجران و درد شد!

در مدت سفر، ما را مثل حیوانات، در واگن ها محبوس کرده و فقط از روزنه ای به ما غذا و آب می دادند، آن هم چه غذایی! هر روز، دویست گرم نان خشک با مقداری آب!

و هر روز که می گذشت، هوا، سردتر می شد.

ما احساس می کردیم که قطار، به سوی سیبری در حرکت است!

هیچ کدام از بچه ها، لباس گرم به تن نداشتند و آماده گی مقابله با سرما را نداشتند، لذا تعدادی از بچه ها، در اثر سرما و گرسنه گی و کم آبی و... مردند.

بعد از یک ماه سفر، به منطقه ی بسیار سرد و یخی سیبری رسیدیم. همه جا، برف و یخ بود و سرما، آن چنان شدید بود که همه می لرزیدیم و هیچ کدام از بچه ها، قدرت حرکت نداشتند!

ما را از قطار پیاده کردند و در یک محوطه ای بزرگ جای دادند و دستور دادند که: «باید این جا کار کنید و از این محوطه بیرون نروید و الا کشته می شوید!» .

همه، مشغول کار شدیم. وضعیت آن محل، بسیار نامناسب و فاقد امکانات رفاهی و... بود روز را با دویست گرم نان خشک سپری و کار اجباری می کردیم!

اگر کسی، کم کاری می کرد، کتک اش می زدند و آن مقدار نان کم را هم به او نمی دادند!

گرسنگی، چنان فشار می آورد که بچه ها، گاهی جهت سیر کردن شکم شان، از علف و برگ درختان جنگل استفاده می کردند. و تعدادی از بچه ها، در اثر خوردن علف های زهر آلود، دیوانه شدند!

علی ای حال، این دوران سخت و تاریک که با هزاران رنج و مشقت همراه بود، به سر آمد. این نصرت الهی، ثمره ی ناله و شیون مادران و پدرانی بود که در فراق فرزندان شان به درگاه الهی داشتند.

دعای پدران و مادران و خواهران و برادران، به اجابت رسید. استالین، به آزادی و دلجویی از ما فرمان داد، بعد از آن، ما را در مناطق مختلف کشور قزاقستان به صورت چند نفری تقسیم کردند.

بعدها، این افراد، از مناطق مختلف، در یک منطقه جمع شدیم و در کنار برادران شیعه ی خود زندگی می کنیم.
مجله مبلغان ش ۱
حجه الاسلام والمسلمین محمد جواد میاندو آبی
www.110fk.com

نظر
افزودن نظر
+/-
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
 
:D:angry::angry-red::evil::idea::love::x:no-comments::ooo::pirate::?::(
:sleep::););)):0
 
بنده خدا  - سلام |2010-02-27 18:43:46
سلام علیکم
ممنون از زحمات و خدمات شما
انشاء الله موفق و موئید باشد یاست واقعا زیبایی است
مومن قالب جدید برای وبلاگ گذاشتم
در ضمن اگر تبادل لوگو و لینک می کنید خبرمان کنید
ناشناس |2010-03-03 13:07:52
هیچ کجا مثل وطن خود آدم نمیشه
آخرین بروز رسانی در جمعه, 21 اسفند 1388 ساعت 08:38
 
(C) كليه حقوق معنوي اين سايت مطابق قوانين نرم افزاري متعلق به سايت فرزند كعبه مي باشد.